#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_292
-نمیدونم چرا این دختر اینقدر بدشانسه. توی این بلوا ، نامه درخواست طلاق رفته در خونه اشون.
آه میکشم.
-شوهر الدنگش حبسش کرده. حتی نمیذاره برای دیدن بابا و مامان بیاد. انگار نه انگار که این دیدارها....میتونه...دیدار آخر باشه....رفتم شکایت کردم تا بتونم از اون خونه بکشمش بیرون. اینکه امنیت نداره ...دیگه خیالم راحته که با حکم به عدم تکین نمی تونه آزارش بده ، فکر کنم ناصرم از همین داره میسوزه ،که حالا ادعای عاشقیش گل کرده و میگه طلاق نمیده . ولی برای داشتن فرنگ دیگه باید از روی جنازه من رد بشه
نگاهم را به چشمهایش دوختم. ناراحت لب زدم: دور از جون . با بغض لبخند زد و صورتم را بوسید:
-آرش؟
-جانم؟
-اگه...اگه...من به جای اون بچه مرده بودم ..این همه مصیبت نبود نه؟!
دستم را محکم فشار داد:
-حرف الکی نزن هما. تو مقصر نیستی. اون دو تا خودشون به رابطه اشون گند زدند. بابا چه تو و مادرت بودید چه نبودید ، مامان رو زجرکش میکرد.
غم داخل چشمهایش دیوانه ام کرده بود. قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد. این یعنی احساسم تلنگر خورده بود. ذوق زده خندید. یخ وجودم در حال آب شدن بود. اولین واکنش احساسی من در این ده روز. صورتش را بر دستهایم گذاشت و آن را بوسید:
- ممنون که به پلیسا نگفتی.
-چی رو؟
دستم از اشکش خیس میشد و صورتم از اشک خودم .
-اینکه...اون روز سر چی دعواشون شد. نسبتت با مامانو..
سرم را چرخاندم. چرا باید میگفتم ، مادرم ، مادرم نیست؟ چرا باید میگفتم ندیده شدن زحمتهای بیست و چند ساله اش به جنونش کشید. همینقدر که گفتم مشاجره شان به خاطر زن دوم بابا بود به قدر کافی زجر آور بود.
-من دروغ نگفتم داداش.
اشکشهایش دلم را میلرزاند.
romangram.com | @romangram_com