#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_291
دنیا دور سرم می چرخید. پدرم عاشق شده بود؟...دندانهایم کلید شده بود. ...من ثمره ی خیانت بودم؟...بغض بالا نمی آمد و داشت خفه ام میکرد. دستها و پاهایم سنگین بود. مامان به سمت بابا خیز برداشت.
-خودم میکشمت. خودم دنیا رو از شرت راحت میکنم. نمیذارم یک بچه دیگه رو بدبخت کنی. نمیذارم
لرزش بدنم بیشتر و بیشتر میشد. نمی توانستم حرکت کنم. مامان خیز برداشت و چاقوی کنار هندوانه را پرتاب کرد...چاقو پیچ خورد ...جیغ کشیدم...چاقو چرخید....جیغ کشیدم و در کمتر از ثانیه ای پیکر غرق در خون بابا روی زمین افتاد. دنیا پیش چشمهایم سیاه شد . دیگر نه چیزی می دیدم و نه می شنیدم.
گاهی اوقات آرزو میکنم کاش هیچگاه به دنیا نمی آمدم. گاه آرزو میکنم کاش هیچگاه آن روز نمی رسید، گاه آرزو میکنم کاش هیچگاه آن سوال را نمی پرسیدم تا ضامن صبر مادرم کشیده شود. پربغض به سقف اتاق خیره شدم و برای هزارمین بار خودم را لعنت کردم که در آن هیاهو، هوس دانستن کرده بودم. کاش به حرف آرش گوش داده بودم و هیچ وفت هوس هم زدن این گندآب به سرم نمی افتاد. در با صدای ناهنجاری باز شد و من باز در سکوت به سقف خیره شدم. دلم تنهایی میخواست ولی نمی شد. در اتاق را بست و سایه اش نزدیکتر شد و من باز بغض کردم . بدون نگاه کردن هم میتوانستم بفهمم کیست . با پایین رفتن تخت و بلند شدن صدای قیژ فنرهایش ،حضورش را بیشتر احساس کردم . دستهای بزرگ و مردانه اش ، دست لرزانم را قاب گرفت. سرش روی سینه ام فرود آمد و برای اولین بار در طی این چند روز شکستنش را دیدم . لباس نخی بیمارستان از اشکهایش خیس شد. مقاومتم شکست و دستم بی اراده در موهایش فرو رفت. شکستن برادرم ، عزیزترین کسم آخرین چیزی بود که طالب دیدنش بودم.
-خسته ام هما...دیگه بریدم...دیگه نمی کشم.
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. غمش را می فهمم. نمی دانم درد کدامیک از ما بیشتر است. آرشی که در یک روز مادر و پدرش را از دست داده ، یا منی که در یک روز هم یتیم شدم و هم تمام باورهایم شکست . دستم میان موهایش مشت شد . به زحمت لب باز کردم:
-مامان چطوره؟
-دکترش قطع امید کرده....میخوان دستگاهها رو جدا کنند.
شانه هایش دوباره لرزید و دلم را ریش کرد. دست آزادم را بالا آوردم و همدردانه شانه اش را فشار دادم. مرگ مغزی، ناشی از مصرف بیش از حد قرصهای ضد افسردگی . چیزی که دکترش بارها مرا از آن ترسانده بود. روح خسته مامان دیگر گنجایش هیچ چیزی نداشت. قلبم از دردی که برادرم میکشید آتش گرفته بود. خسته بود . در این چند روز بار تمام مشکلات روی دوشهایش افتاده بود و برای همه این مصایب من مقصر بودم. من . دلم نمی خواست از بابا بپرسم ولی او خودش به حرف آمد:
-وضع آقاجونم هم بهتر از اون نیست. مثل یک تیکه گوشت افتاده گوشه بیمارستان. به هوشه ولی نه حرف میزنه و نه هیچ عکس العملی نشون میده. هنوز نفهمیدم کدوم از خدا بی خبری بهش خبر مامان رو رسونده.
ناجوانمردانه از زجری که به بابا تحمیل شده ناراحت نبودم . حق مامان این همه درد نبود . کاش قدری و فقط ذره ای وجدان خوابیده اش عذابش بدهد. هر چند سکوت ارادیش بعد از کمای 3 روزه، خبر از درگیری روح و جسمش داشت. سکوتی که ناگهانی آغاز شد . آن هم بعد از سرگذراندن یک سکته قلبی
-دکترش میگه پرستارا دیدن یک مرد از اتاقش خارج شده و بعد به اون حال افتاده. سه روز کما بود به خاطر خونریزی، حالا هم که قلبش نصفه نیمه کار میکنه.
دستهای آرش سرد بود . به سردی دستهای من. دستش را نوازش کردم و سعی کردم بحث را عوض کنم . صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم ، به زحمت شنیدم:
-فرنگ چه کار میکنه؟
دستهایش مشت شد و ملافه را چنگ انداخت. صورتش بلند شد و چشمهای خیسش قلبم را به آتش کشید
romangram.com | @romangram_com