#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_271

الهام سرش را تکان داد . عادل نیم نگاهی به من انداخت و ابروهایش بالا پرید. معذب بودم نمی دانستم سدا از من چه چیزی گفته است.
-ببخشید من فکر میکردم مهمون خاله سنش بالاتر باشه. آخه گفتن توی آموزشگاه تدریس دارین. اگه بی ادبی شد ببخشید.
-خواهش میکنم.
عادل جلوتر حرکت کرد و ما هم به دنبالش راه افتادیم. آرام از الهام پرسیدم :
-این آقا کیه؟
الهام به عادل نگاهی انداخت:
-نوه بشری است.
نوه؟ نگاهی به عادل انداختم. وقتی بشری همسن سداست و پسری به بزرگی علی آقا دارد، چرا نباید چنین نوه ای داشته باشد؟ عادل به نظر 25 را داشت. حرف عادل نشان داد که حواسش به حرفهای ما هست:
-شما مامان بزرگ منو میشناسید؟
-بله. یه مدت همکارشون بودم.
عادل در فکر فرو رفت. یعنی چیزی از ماجرای من و سام می دانست؟ به سمت ماشینش که گوشه خیابان پارک شده بود رفتیم. قبل از آن ناخوداگاه نگاهم به سمت کرکره های پایین آمده مغازه هادی کشیده شد. عادل سوار شد و در ماشین را برای الهام باز کرد . الهام در را بست و با من عقب نشست.
-مهمون دارم. نمیام پیش تو بشینم بچه!
عادل خندید و سرش را تکان داد . من نیز هر چه اصرار کردم ، الهام جلو ننشست.
-قیافه شما برام آشناست..ولی نمیدونم کی و کجا دیدمتون. چند وقت قبل ، پیش خاله کار میکردید؟
معذب لب گزیدم.
-دو سه ماه قبل.
ابروهایش در هم تنیده شد. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. خودش بحث را عوض کرد:

romangram.com | @romangram_com