#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_270
-نگفتی اینجا چکار میکنی؟
- خاله گفت مهمون دارید من بیام دنبالتون. ماشینتون بازم رفته سرویس آره؟
الهام نگاهش را به مرد دوخت:
-آره. نمی دونم دوباره چش شده.
-جدید نیست. این ماشین اصلا ماشین نیست. فقط چهارتا چرخه همین. آخه وقتی ماشین بابا افتاده بیکار، چرا شما...
-عادل!
-باشه. باشه...حالا مهمونتون کجاست؟ راستشو بگم؟ اومدم مهمون خاله رو ببینم. آخه خیلی تعریفشو میکرد
صدای تشر دوباره الهام بلند شد. ابروهایم بالا پرید. دیگر درست نبود خودم را نشان ندهم سرفه مصلحتی کردم.
-الهام خانم کی میریم؟
مرد عادل نام به سرعت به عقب چرخید و با دیدن من ابروهایش بالا پرید
-چه بی صدا اومدین داخل.
الهام از پشت میزش بلند شد و سمت من آمد:
-ایشون قبل از تو توی اتاق بودند.
به سمت من آمد و دستم را گرفت.
-بریم هما جان ، خدا خودش برامون تاکسی فرستاد.
خنده ام را خوردم. عادل نزدیک ما آمد:
-حالا من شدم تاکسی الهام خانم؟ مهمون خاله ایشونند؟
romangram.com | @romangram_com