#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_255
اینکه جلوی آرش جمع بسته میشدم را دوست داشتم.
-شکر.
آرش کنارم ایستاد و دستم را در دست فشرد. از حمایت هایش دلشاد بودم:
-مامان رفت بالا. یکی از اقوام وضع حمل کرده رفت ملاقات. عذر خواهی کرد. زود برمیگرده
مادرش هم اینجا بود؟ اخمهایم در هم فرو رفت . برای چه آمده بود؟یقینا با دیدن وضعیت به هم ریخته خانواده ما دیگر طالب من نبودند. اینطوری علی آقا هم بی زحمت به خواسته اش میرسید.
-به سلامتی.
- آرش خان میشه...چند لحظه با هما خانم تنها صحبت کنم؟
با ابروهای بالا رفته به او و برادرم نگاه کردم. آرش فشاری به دستم وارد کرد و اخمهایش را در هم کشید:
-فقط چند دقیقه. مامانت همین الاناست برسه
خواست به سمت در برود که نگهش داشتم. منظورش از تاکید به حضور فاطمه خانم چه بود؟ ترس بر جانم افتاد
-نرو داداش. من و آقا هادی حرفی نداریم..
هادی میان حرفم آمد:
-ولی من حرف دارم.
نگاهش کردم. خسته بودم و در حوصله ام تنشی دیگر نمی گنجید
-خب صبر کنید مادرتون بیاد.
کلافه دست در موهایش کشید:
-مامان خودش حرف داره. خواهش میکنم.
romangram.com | @romangram_com