#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_254
-ناراحت نشو . خوشحالم برات مهم شدند. اینطوری یعنی داری بحران رو رد میکنی. اونام خوبند. بیچاره زیبا کلی استرس پشت سر گذاشته...ترسیدم بلایی سر خودش و جنینش بیاد با ماهان فرستادمش خونه باباش..اینطوری خیالم ازشون راحته. دیشب دیدمشون هر سه شون خوب بودند.
-خیلی خوشحالم آرش که از زندگیت راضی هستی...اینکه زیبا زن خوبیه. اینکه کنارش آرومی.
آرش لبخندی واقعی مهمانم کرد:
-من این خوشبختی رو مدیون توئم ته تغاری. زیبا رو تو به زندگی من آوردی.
خنده ای تلخ کردم:
-اما مامان برات خواستگاریش کرد. منم همچین ازش دلخوشی ندارم که داداشمو تور کرد.
لبخندی غمگین زد :
-آره ، من مدیون مامانم هستم ولی اونی که اونو به زدگی من و قلبم واردش کرد تو بودی هما...زیبا خیلی از من بهتره. خیلی.
دستش را پر مهر فشردم. باید می دانست که خودش هم خوب است. خودش هم لایق بهترینهاست. هرچند بعضی افکار و کارهایش آزارم میداد ولی عاشق تنها برادرم بودم. صدای تقه ای که به در خورد مانع شد که به او بگویم از اینکه هست چقدر خوشحالم. اخمهایش در هم شد و ایستاد. کمکم کرد بنشینم و ظاهرم را مرتب کرد. قیافه اش مثل زمانی بود که میخواست خبر بدهد که پلیسها میخواهند با من صحبت کنند.
-چیزی شده آرش؟
پوفی کشید.
-نه...فقط مهمون داری..البته فکر کنم الان دیگه علف زیرپاشون سبز شده.
این را گفت و به سمت در حرکت کرد. در را باز کرد . بهت زده به در نگریستم. در این ده روز کسی به ملاقاتم نیامده بود جز آرش . توجهم به اخمهای در هم آرش بود که با شخص پشت در بحث میکرد. البته صدایش بسیار آرام بود و فقط حالت چهره اش نشان میداد که حرف زدنش عادی نیست. بالاخره آرش کنار کشید و مهمان پشت در داخل اتاق شد. با دیدن هادی نفسم همانجا در میان سینه ماند. احساسی عجیب بر من چیره شد. حسی بین شادی و غم. دیده شدنم در این وضعیت آخرین چیزی بود که میخواستم. اما باید اقرار میکردم که دلم برایش تنگ شده بود. هر روز به نحوی در مسیرم قرار می گرفت . ولو بی هیچ کلامی و حرفی . داشت مرا به خودش عادت میداد. ظاهرش آشفته بود. ته ریش چند روزه داشت. چیزی که از او بعید بود. انگار عزیزی را از دست داده باشد. نگاه کنکاش گرم را شکار کرد و باعث شد خجالت زده سر به زیر بیاندازم.
-سلام
جواب سلامش را به آرامی دادم. نزدیک تخت ایستاد .
-بهترین؟
romangram.com | @romangram_com