#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_246

-اینجا ملک تو بوده که پدرت بی اجازه فروخته!
-ملک من؟
-سند قانونیش به نام پدرت بود ولی ما هر دو میدونستیم که پولش از سرمایه توست. قرارمون این بود که اگه وصلتی رخ داد ملک به نام خودت بشه وگرنه ، پدرت سرمایه رو به خودت برگردونه و من سهمش از باغ رو ازش بخرم.
ناباور نگاهش کردم. این سرمایه از کجا آمده بود؟
-از من نخواه بیشتر برات توضیح بدم. این چیزیه که مادرت بهتر از هر کسی میتونه برات توضیح بده. چیزی رو که شاید وقتش باشه بدونی. من نمیخواستم توی این ماجرا دخالتی بکنم ولی پدرت با کارهاش داره حقت رو ضایع میکنه.
نگاه گیج و ترس خورده ام را نادیده گرفت و ادامه داد:
- اما علت دیگه ای که آوردمت اینجا این بود که میخواستم در مورد هادی باهات حرف بزنم. هادی داره بد تا میکنه دخترم. با شکستن دل من و مادرش به خواسته اش نمیرسه. دلم میخواد کمکم کنی پسرم دوباره به من برگرده.
از ناراحتی رنگ باختم.
-بخدا من کاری باهاشون ندارم. هدیه هم گفت ولی...ما با هم کاری نداریم.
علی آقا با ابروهای گره کرده به من نگریست:
-یعنی تو به پسر من علاقه ای نداری و اون داره یک جانبه حرف میزنه و برای یک عشق یکطرفه میجنگه؟
بغضم را قورت دادم:
-من راضی نیستم جلوی خانواده اش بایسته. منظورم..این بود.
نگاهش در صورتم دقیق شد.
-یعنی دوستش داری؟
لب گزیدم. از این سوال که همه از من می پرسیدند و حتی خودم هم جواب درستی برایش نداشتم خسته بودم. نگاهم بالا آمد. به این مرد چه میگفتم. هنوز درک نمیکردم چرا این سوالها را از من می پرسید!
-راستش رو بگم عمو؟

romangram.com | @romangram_com