#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_245
از دیدن علی آقا ، انقدر شوکه بودم ، که توان حرف زدن نداشتم. با تعجب به مرد خمیده روبروم نگاه کردم. ناباور و بهت زده. علی آقا خسته به نظر می رسید .جلویم را گرفت :
-میشه باهات حرف بزنم. خیلی مهمه.
دلم به شور افتاده بود و فکر هیچ چیز نبودم. حتی دیده شدنم با پدر مردی که زمانی نامزم بود. یا داشتن کلاسی که باید به هنرجوهایش آموزش میدادم. سوار ماشینش شدم و قبل از هرکاری به الهام پیام دادم که کلاس امروز را کنسل کند. ماشین به سرعت شتاب گرفت و از شهر خارج شد . طولی نکشید که وارد یکی از کوچه باغهای اطراف شهر شدیم. شاید آن لحظه باید می ترسیدم که مبادا بلایی سرم بیاورند ولی آنقدر که به این مرد اعتماد داشتم ، به پدر خودم نداشتم. با درخواست علی آقا از ماشین پیاده شدم . مرا به سمت یکی از باغها هدایت کرد و با هم داخل باغ شدیم. باغی پر از درختان میوه با ساختمان بزرگی در مرکز باغ .از مقیاسهای زمین اطلاعی نداشتم ولی به قطع باغ بسیار بزرگی بود.
-من و پدرت این باغ رو باهم خریدیم.
چشمم دور تا دور باغ بزرگ را رصد کرد. عجیب بود که از آن خبری نداشتیم. علی آقا مرا به سمت ایوان خانه هدایت کرد و جایی روبرویم نشست:
-سه سالی میشه خریدیمش. من تازگی سهمم رو به هادی بخشیدم که البته خودش نمیدونه.
مستقیم به چشمهایم نگریست:
-پدرت هم سهمشو...به زن دومش بخشیده.
بهت زده نگاهش کردم.
-آوردمت اینجا تا بفهمی چرا با هم مشکل پیدا کردیم . پدرت با ازدواجش پا روی خیلی مسایل گذاشته. البته مشکل ما به اینجا ختم نشده . زن بابات بدون اطلاع من که صاحب نصف این باغم سهمش رو واگذار کرده. پدرت هم خبر نداشت. دو هفته قبل بهش گفتم و اونم انگار با خانمش ماجرا پیدا کرده.
قلبم تپیدنش را فراموش کرده بود. این میتوانست مفهوم علت حضور سایه روبروی پزشکی قانونی باشد یا باز اشتباه میکردم؟
-قرارمون این بود باغ مال بچه ها باشه ، ولی پدرت، انگار سر مهریه مجبور به بخشش شده. حتی اگه واگذاری ملک هم مهم نباشه، اینکه الان صاحب جدید باغ برای من مشکل تراشی کرده مهمه. پدرت یک هفته است داره از شهر خارج میشه تا با صاحب جدید باغ حرف بزنه و راضی به فروشش کنه ولی هنوز نتونسته کاری بکنه.
-چرا اینا رو به من میگید؟
لبخندی به رویم پاشید:
-چون توی این ماجرا تو و پسر من بیشترین ضربه رو خوردید و یک پای این ماجرا تویی!
ابروهایم در هم گره شد.
-من؟
romangram.com | @romangram_com