#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_239
-من عادت دارم از مهمونام کار بکشم تا مزه غذا رو بهتر بفهمن.
با لبخند نگاهش کردم. استاد عوض کردن بحث بود . دلم میخواست حال و هوای سدا را عوض کنم. لبخندی روی لبم نشست و هوس شیطنت در سرم افتاد . خوبی کار کردن در قنادی این بود که همه با هم صمیمی بودیم. حرمتها حفظ میشد ، ولی این اجازه را داشتیم تا کمی سر به سر بزگترها بگذاریم.
-خاله جان سدا؟!
سدا به سمتم برگشت. چشمهایش سرخ بود.
-جانم.
-جونتون سلامت. یک سوال بپرسم؟
-بپرس دخترم.
-این ابراهیم خان به عشقش رسید؟
سدا لبخندی به رویم پاشید:
-معلومه که رسید!
-واقعا؟ یعنی الان شوهر بشری خانمه؟
سدا لبخند غمگینی زد:
-بود. سه سال پیش در اثر بیماری فوت کرد.
-خدا رحمتشون کنه.
از فکر اینکه بشری خوشبختی را کامل درک کرده است، آرام شدم. حالا می فهمیدم که سیمای هر کسی ، میتواند آرامش روحش را نیز فریاد بزند.
-میشه بگید چطور عروسی کردند؟
سدا نگاه ریزی به من انداخت. انگار دنبال هدف من از این سوالها میگشت:
romangram.com | @romangram_com