#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_236

لبخند لبهای سدا جاندار بود. به چه می اندیشید که اشکی از گوشه چشمش سر خورد ندانستم. چشم گشود و به من نگریست. دستهایم را در دست نحیفش فشرد.
-اگر تو هم دوستش داری برای داشتنش بجنگ. مطمئن باش هیچ وقت پشیمون نمیشی. نذار تنهایی بجنگه چون اگه کم بیاره تو بیشتر نابود میشی. بذار لذتش برای جفتتون باشه.
قلبم از حرفهایش فشرده شد. سرم را زیر انداختم. احساسم به هادی گنگ بود. شاید اگر من هم چون سدا عاشق بودم ، میجنگیدم. هر چند همین حالا هم فکر نبودن هادیقلبم را به درد می آورد. دوست داشتم عشقی را که سدا از آن میگفت تجربه کنم. عشقی که هیچ زمانی باورش نداشتم، حالا داشت روی زیبایش را نشانم می داد.
-بعدش چی شد خاله؟
سدا آه صدا داری کشید:
-دوره خوشبختی من کوتاه بود. خیلی کوتاه. یکسال و نه ماه. یکسال اول پر بود از نجواهای عاشقانه و نه ماه بعد توی انتظار شیرین گذشت.
دستهای سدا مشت شد.
-با به دنیا اومدن ماسیس، زندگی یک روی دیگه بهمون نشون داد. من غرق خوشبختی بودم ولی...ولی اون نه...از زندگیش راضی نبود.
-مگه دوستتون نداشت؟
سدا لبخند غمگینی زد.
-حرف دوست داشتن نبود هما جان. عشق ما به هم ، با ازدواجمون ریشه دووند و درخت قطوری شد، ولی...اونی که لئون رو اذیت میکرد دور شدن از اهدافش بود.
اخمهای سدا در هم رفت و به نقطه ای از دیوار ذل زد:
-همه میگن بچه مردها رو پا بند میکنه. ولی همیشه اینطور نیست. بچه ای که قرار بود میخ زندگی ما رو محکم کنه، شد اهرم فشار برای حرکت دادن قطار افکار پدرش! اون میخواست پسرش توی هوایی با آزادی بیشتر نفس بکشه. از نظر اون زندگی ما مطلوب نبود. از وضع کشور می نالید. کم کم دوباره مبارزاتش شروع شد و من با چشم دیدم که پدرم از چی می ترسید.
اولین باری که فهمیدم پدر بچه ام تو چه راهی پا گذاشته و معنی مبارزه سیاسی رو فهمیدم ، وقتی بود که با تنی زخمی وارد خونه امون شد. هنوزم با یادآوریش قلبم آتیش میگیره. لباسش غرق خون بود. تیر خورده بود و من هیچ کاری از دستم برنمیومد. تنها جایی که بلد بودم داروخونه نزدیک خونه پدرم بود. لئون نمیذاشت دکتر خبر کنم. از گرفتاریش می ترسید. تب داشت. تمام بدنش از تب میسوخت و هذیان افتاده بود. بدون اطلاع اون، ماسیس رو بغل زدم و به سرعت و با چشمهای اشکی خودمو به داروخونه رسوندم.
لبهای سدا کش آمد و طرح لبخندی روی لبهایش پدیدار شد:
-یادمه هوا تاریک شده بود. در داروخونه بسته بود. از ترس و نارحتی داشتم بیهوش میشدم. مشتهامو محکم به در داروخونه می کوبیدم. شنیده بودم دکتر به همراه خواهرش بالای دارخونه میشینه. طولی نکشید که دکتر سراسیمه در رو باز کرد. با دیدن ماسیس فکر کرد بچه مشکل داره. از بغلم گرفتش...طول کشید تا خودمو جمع و جور کنم...بعد از پیدا کردن خودم نمی دونستم چطور مشکلمو به زبون بیارم.
دکتر که تعللم رو دید خواهرش رو صدا زد. دختری یکی دو سال جوون تر از خودم.

romangram.com | @romangram_com