#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_233

-امروز مهمون منی. خاله رو هم میگم بیاد اینطرف.
لبخندی به او زدم. در را به رویم باز کرد و زنگ خانه سدا را به صدا در آورد. طولی نکشید که در خانه باز شد و قامت علی آقا در چهارچوب در نمایان شد. لباسش آن فرم مخصوص نبود . مردی پخته و پنجاه ساله مینمود شاید کمی بیشتر یا کمتر. فرم صورتش نشان از جدی بودنش داشت . با دیدن الهام لبخندی بیرنگ روی لبهایش جان گرفت. قیافه الهام را نمیدیدم، ولی سلام آرامش نشان میداد که چه اندازه تحت تاثیر است. این میان چیزی بود . چیزی که عادل هم سعی در بیدار کردنش داشت...شاید هم قضیه جدی تر بود. کنجکاو به آنها نگریستم. در عوض سلام آرام الهام، علی آقا محکم پاسخ داد:
-سلام الهام خانم. خوبی؟
-ممنون . رسیدن بخیر.
-سلامت باشی.
-خاله نیست؟
-با مامان رفتند قنادی. منم دارم میرم. مگه عادل با شما نبود؟
-رفت. گفت با ستاره قرار داره.
نگاه علی بالا آمد و روی من نشست. نگاهش رنگ آشنایی گرفت. ناگزیر به رسم ادب سلام دادم:
-علیک سلام دخترم.
به سمت الهام چرخید:
-به خاله میگم مهمونش رسیده. کاری نداری؟
-نه. به سلامت. خوش اومدی.
علی به سمت پله ها حرکت کرد. در میانه راه بازگشت و به الهام نگریست:
-برات امانتیت رو آوردم. گذاشتم پیش خاله. ازش بگیر.
لبخند روی لبهای الهام پررنگ شد و ممنونی در جواب علی گفت. علی قدم تند کرد و پله ها را پایین رفت. با دور شدن او ، الهام مرا به سمت خانه اش هدایت کرد. واحد او درست مشابه خانه سدا بود. با این تفاوت که در خانه او چیز عجیبی کم بود. خانه با وجود وسایل گرمایشی، سرد بود و در آن ، آرامش و محبتی که در خانه سدا موج میزد دیده نمیشد.


romangram.com | @romangram_com