#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_232

الهام آرام سرش را تکان داد . ابروهایم بالا پرید. علی آقا را خوب به یاد نداشتم. از چهره اش چیزی به یادم نمانده بود جز قامت بلند و چهارشانه اش که پدرم را حریف بود و لباس فرم نظامی ای که بر تن داشت. گوشهای عادل انگار زیادی تیز بود :
-به! شما بابای منم میشناسید؟ میگم قیافه اتون آشناست. اما نمیدونم چرا یادم نمیاد کی دیدمتون.
-من پدرتونو..اتفاقی دیدم
الهام متوجه حال پریشانم شده بود:
-عادل بحثو تموم کن!
قلبم تند تند میکوبید. عادل دستی به ته ریش کشید و به روبرو خیره شد. نگاهم را بیرون از ماشین دوختم. کاش هیچ گاه نفهمد من کیستم. حالا که خوب فکر میکنم او را به خاطر می آورم. روزی که پدرش سپر بلای من شد، او کنار سام ایستاده بود و تکانش میداد. خوب که فکر میکنم می فهمم که فریادهای داداش داداشِ سام باید خطاب به او باشد و احتمالا همان پدر و پسر را به سمت ما کشیده بود. در تمام این مدت در تعجب بودم که چطور کسی مثل سام به مردی چون علی آقا داداش میگوید و حالا معادله برایم حل شده بود. همانطور که ماشین عبور میکرد ، نگاهم روی زنی میخکوب شد. سایه بود ولی اینجا؟ باید مطمئن میشدم که خودش است.
-لطفا نگه دارید. نگه دارید
عادل روی ترمز زد. الهام به سمتم چرخید:
طوری شده؟
نگاهم روی او میخکوب شد که به مردی تکیه داشت. در چشم بر هم زدنی سایه به همراه مردی سوار ماشینی شد و دور شد. مطمئن شدم که خودش است. شقیقه هایم تیر کشید. نگاهم روی تابلوی پزشکی قانونی ثابت ماند. از فکری که در سرم جولان میداد ، هم شاد شدم و هم غمگین. یعنی پدرم کاری کرده بود؟ کاش میتوانستم صورتش را از نزدیک ببینم. یعنی صورت او هم چون مادر نیلی شده بود؟ قلبم به درد آمد. اگر از بابا شکایت کند چه؟ اصلا به چه دلیلی به اینجا آمده بود؟
-خوبی هما؟ چی شد؟
به سمت الهام چرخیدم.
-چیزی نیست. ببخشید فکر کردم یک آشنا رو دیدم.
-اینجا؟
نگاه عادل هم روی سردر ساختمان بود .
-خوشبختانه آشنا نبود. ببخشید .
عادل ماشین را روشن کرد و دوباره راه افتاد . تا رسیدن به مقصد دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. عادل ما را کنار قنادی پیاده کرد . آرام به الهام چیزی گفت و آنجا را ترک کرد. الهام با دسته کلید در پشتی را باز کرد و از راه پله بالا رفتیم. روبروی واحدش ایستاد:

romangram.com | @romangram_com