#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_229
-درست حرف بزن بچه!
مرد جوان خندید:
-تو رو خدا من با این یال و کوپال کجام بچه است؟!
در دلم گفتم این تکیه کلام الهام نسبت به همه است چون مرا نیز بچه خطاب میکرد.
-بچه و بزرگ بودن به عقله نه به سن و هیکل!!
کمی در خودم جمع شدم. الهام از گوشه چشم نگاهم کرد و لبخند زد. پس واقعا با قصد این حرف را زده بود؟ اما مرد جوان بی خیالتر از این حرفها بود.
-منم همینو میگم ولی کسی گوش نمیده. میگم من از اول بزرگ بودما. کو گوش شنوا.
الهام لبخند بیرنگی زد و سری به تاسف تکان داد.
-نگفتی اینجا چکار میکنی؟
- خاله گفت مهمون دارید من بیام دنبالتون. ماشینتون بازم رفته سرویس آره؟
الهام نگاهش را به مرد دوخت:
-آره. نمی دونم دوباره چش شده.
-جدید نیست. این ماشین اصلا ماشین نیست. فقط چهارتا چرخه همین. آخه وقتی ماشین بابا افتاده بیکار، چرا شما...
-عادل!
-باشه. باشه...حالا مهمونتون کجاست؟ راستشو بگم؟ اومدم مهمون خاله رو ببینم. آخه خیلی تعریفشو میکرد
صدای تشر دوباره الهام بلند شد. ابروهایم بالا پرید. دیگر درست نبود خودم را نشان ندهم سرفه مصلحتی کردم.
romangram.com | @romangram_com