#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_228
-به کی؟ به داداش؟
چشمهایش میخندید:
-به هر کی دوست داری. به شوهرت. به مادرت. به خواهرت. به هرکی طالب سلام من بود
-پس همون داداش!
پررویی نثارش کردم و او دستی تکان داد و رفت. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق الهام رفتم. این روزها وعض خانه حسابی به هم ریخته بود. مادرشوهر فرنگ ، او را از خانه بیرون کرده بود و ناصر هم فقط نگاهش کرده بود. وکیل فرنگ به او گفته بود به هیچ عنوان زیر بار رفتن به خانه برادرش نرود. حتی همان چند روز هم اشتباه کرده بود که به خانه ی خودش نرفته بود. پای طلاق در میان بود و این میتوانست برای فرنگ شر به پا کند. وقتی فرنگ به خانه ناصر برگشت با قوم شوهر روبرو شده بود و در کمال ناباوری مادرشوهرش او را از خانه اش بیرون کرده بود. اسمش را هم گذاشته بودند زن ناشزه(زنی که عدم تمکین از شوهر دارد). زنی که بچه سقط میکند.
آرش که به همراهش به خانه شوهرش رفته بود، جنجال به پا میکند و محله را خبر میکند. بالاخره با هزار بدبختی و خفت ، فرنگ به خانه شوهرش بازگشت ولی از آن روز دیگر هیچ خبری از او نداشتم. تلفنش را جواب نمیداد و آرش هم به من چیزی از حال او نمیگفت. بابا هم که سر این مسئله با آرش مشکل پیدا کرده بود و میگفت او دارد زندگی خواهرش را از هم می پاشد. مانده بودم اگر بفهمد فرنگ در شرف طلاق گرفتن است ، چه میکند. مامان هم فقط شاکر بود که فرنگ بازگشته به زندگیش. میگفت ناصر کم کم فراموش میکند که فرنگ چه کرده است و اوضاعشن خوب مشود!
کنار اتاق الهام ایستادم و در زدم. نفس عمیقی کشیدم و داخل دفتر شدم .الهام در حال جمع کردن وسایلش بود:
-یکمی صبر کنی میریم. ماشینم خراب شده، باید زنگ بزنم آژانس.
-مزاحمتون شدم؟
اخمهایش را در هم کرد.
-از تعارف بدم میاد. مزاحم باشی خودم می فرستمت بری.
لبخندی به جدیتش زدم. کمی دور خودش چرخید تا چیزی را که میخواست پیدا کرد. خواست تلفن روی میزش را بردارد که در اتاقش بی هوا باز شد.
-سلام بر الهام خانم جون. اجازه هست.
ابروهای الهام بالا پرید .
-تو اینجا چکار میکنی؟
با تعجب به مرد جوان نگاه کردم. مرد بدون اینکه متوجه ی منی که در گوشه اتاق ایستاده بودم، بشود به سمت الهام رفت. الهام طلبکارانه نگاهش کرد.
-اومدم دنبال مرادم. حیف که بهم نمیدیدش.
romangram.com | @romangram_com