#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_211
-ازم دعوت کردند برای آموزش آشپزی برم همون آموزشگاهی که توش درس خوندم. اگه واقعا دغدغه شما اینه، اجازه بدید من برم اونجا.
پوزخندی زدم.
-اونجا آموزشگاه دخترونه است و هیچ مردی م توش نیست.
با چشمهای ریز شده نگاهم کرد.
-حقوقشم خوبه و نگرانی شما برای جهازم تموم میشه.
در سکوت براندازم کرد. کنارش ایستادم.
-خواهش میکنم بابا. به خونه هم خیلی نزدیکه. تازه مگه خودتون نبودید که میگفتید خیاطی خوب نیست. مگه نمی گفتید معلمی بهترین شغله.؟
-این فرق داره آدمش مورد اعتماده!
کنارش نشستم.
-بابا خواهش میکنم. رفتن من اونجا فقط باعث دردسره. تازه مامانم اذیت میشه. یا اصلا کار نمیرم یا بذارید برم تو آموزشگاه که جای پیشرفتم داره.
دستی به صورتش کشید. دعا دعا میکردم که سایه آنقدر پرش نکرده باشد که از خر شیطان پیاده نشود. حاضر بودم بمیرم ولی به دام سایه نیافتم. هر چند به قول مامان بابا عشق این را داشت که به زنش بگوید حرف حرف من است. لبخندی روی لبم جان گرفت.
-دلتون میاد دخترتون بشه زیر دست خیاط! اصلا نکنه چون سایه میخواد میگید هان؟ بهش نگفتید خیاطی دوست ندارید؟ عوضش میتونید بگید دخترتون تو آموزشگاه درس میده ها.
ریز نگاهم کرد و پدر سوخته ای حواله ام کرد. کاش کنار بیاید . با اینکه به اندازه بی نهایت از او دلگیر بودم ولی گره کارم فقط به دست او باز میشد. نقش بازی میکردم تا بتوانم از خری که سایه سوارش کرده بود، پیاده اش کنم. به قول مامان چه چه بلبل میزدم تا خرم از پل عبور کند. بعد من می دانستم و خرم!
-بذار فکر کنم.
به سرعت برخواستم.
-هما!
-بله آقاجون.
romangram.com | @romangram_com