#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_210
-هادی به درد تو نمیخورد. خودتم که یکبار ردش کردی. غصه نخور بهتر از اون خواستگارت میشن.
-با اون همه حرفی که پشت سرمه حتما!
از فشار دستش، مچم تیر کشید:
-هر کی حرف مفت زده غلط کرده.
نگاهش کردم. دلم میخواست میتوانستم بگویم اولین حرف مفت زن خودت بودی. انگار کلامم را از نگاهم خواند که رهایم کرد.
-چرا همش قنبرک زدی و تو خونه نشستی.
پاهایم به زمین خشک شد . منتظر ادامه حرفش ماندم تا بفهمم چه خوابی برایم دیده است.
-سایه داره تولیدی میزنه. به نیرو نیاز داره. منم شریکش میشم به شریطی که دخترام توش مشغول بشن. به هر حال اگه فرنگم خواست میتونه بیاد و اونجا کار کنه . با اون بچه مریض حتما به مشکل میخورن . از بابای اون الدنگ که آبی گرم نمیشه ، منم پول ندارم خرج توله ی مریض اون مردک بکنم.
حرفهای بابا مثل آواری بر سینه ام فشار می آورد. محبت های نداشته اش به دخترهایش عجیب نبود ولی میخواست دخترهایش برای هووی مادرشان کار بکنند؟ من برای سایه کار کنم؟ درک کارهایش برایم غیر ممکن شده بود. پس علت حضور ناگهانیش در خانه این بود؟
-من بمیرمم خیاطی نمیکنم اونم برای سایه! فرنگ اختیار خودشو داره!
-پس میخوای برگردی پیش اون زنک ارمنی ؟! با اون پسره هیز و چشم چرون؟ د وقتی میزنم تو دهنت نگو چرا!
دلم میخواست بگویم آن زنک ارمنی شرف دارد به شمای مسلمانی که ادعایتان عالم را برداشته است. زبان به کام گرفتم تا وضع بدتر از این نشود. هنوز هم هنگام حرف زدن با او چهارستون بدنم می لرزید.
-من خیاطی برو نیستم. اصلا به جای پول طلا هم بدن نمیرم اونجا.
-پس میخوای ول بگردی؟ اینو از سرت بیرون کن که من برات بعدا پول خرج کنم. من پول ندارم فردا پس فردا خیرات کنم و برا جهازت بدم.
-من بخوام برام کار هست! به سایه خانمتون بگید عطایاش رو برا خودش نگه داره!
-هما!
رو برگرداندم تا بروم. ولی چیزی در ذهنم جرقه زد. به سمتش بازگشتم.
romangram.com | @romangram_com