#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_169
لبخند گرمی به رویم زد و به سمت یونیت رفت. لرزش و مشت شدن دستانش را با تعجب دیدم. دلم میخواست جلو برم و دستهایش را بگیرم ولی خجالت و اصول اعتقادیم مانع میشد. در عوض در نزدیکترین جای ممکن به او ایستادم . لحظه ای نگاهش بر من نشست. لبخند زدم و او هم متقابلا لبخند زد. شروع کردم به خواندن هر چه سوره و دعا که بلد بودم. اگر بلایی سرشمی آمد چه؟ من نیز دچار ترس شده بودم هادی دهانش را باز کرد و سرنگ بزرگ بد شکل توسط دکتر آماده شد. صدای دکتر با خنده در گوشم نشست:
-نترسید. این بادمجون بم آفت نداره.
هادی خواست اعتراض کند که آخش در آمد. ترسیدم:
-چی شد؟
دکتر با خنده جوایم را داد:
-هیچی نشد .
بعد نوک بینی هادی زد و سرش را بلند کرد:
-آبروت یش خانمت رفت مرد گنده. دیدی ترس نداشت. یک ربع دیگه خدمت این دندون عقل قلچماقت میرسم. بلند شو تا مریضام صداشون در نیومده دندون خانمتم ببینم
نگران به هادی نگاه کردم. خوب بود؟ آرام کنارم ایستاد. رنگش پریده بود. حسی بد و موذی آزارم می داد.
-برو بشین خوبم.
-مطمئنی؟
چشمهایش انگار برق میزد.
-آره . برو.
به سمت یونیت رفتم. دکتر صندلی را به حالت دراز کش در آورد. کمی در آن حالت معذب شده بودم. از طرفی از اینکه میخواست دندان افتاده را ببیند شرم داشتم. با آنکه می دانستم دیدن این چیزها برایش طبیعی است و روی دندان نوشته نشده که چطور افتاده است ، ولی می دانستم که بی شک سوالش در ذهن دکتر ایجاد می شود. دکتر روی صورتم خم شد و دستور داد دهانم را باز کنم. از گوشه چشم هادی را میدیدم. دهانم را باز کردم. اخمهای دکتر در هم فرو رفت و دستهایم یخ کرد. با ابزاری که در دست داشت لثه را بررسی کرد:
-باید عکس بگیرید. چطور این اتفاق افتاده؟ به نظر نمیاد ریشه تو دهن مونده باشه. کلا پرت شده بیرون.
آه کشیدم. صدایم بی رمق شده بود:
-به جایی برخورد کردم.
romangram.com | @romangram_com