#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_165

-ولش کن. مسکن میخورم خوب میشه.
-نمیشه که ...معلم زیستمون میگفت ممکنه درد دندون ناشی از عفونت باشه و عفونتش به قلب آسیب بزنه. ممکنه خطر داشته باشه.
چشمهایش درخشید. نگاهش رنگ عوض کرد و گرمم کرد. از خجالت سر به زیر انداختم.
-برات مهمه؟
برایم مهم بود؟ از گوشه چشم نگاهش کردم:
-جون همه آدما مهمه.
سرم را بلند کردم. نگاهش رنجیده بود. نفس عمیقی کشید . ادامه دادم: شما که جای خودتون رو دارید.
لبخندی یکوری روی لبش سبز شد.
-اگه قول میدی باهام بیای داخل دندون پزشکی برم.
چشمهایم از تعجب گرد شد:
-مگه بچه اید؟
خندید:
-نه فقط از دندونپزشکی می ترسم.
هین خفیفی کشیدم.
-شوخی میکنید؟
-اصلا و ابدا. میای؟ اگه نمیای بریم اون جایی که میخواستم..آخ...ببرمت.
اخمهایش را در هم کشیده بود. کاملا معلوم بود دندانش اذیتش میکند. پوف کلافه ای کشیدم. یعنی بابا اگر می فهمید چه میگفت؟ برای وجدان مزاحمم دهن کجی کردم. آشی بود که خودش برایم پخته بود و به قول خودش ، بخواهم و نخواهم هادی شوهرم میشد . پس بی خیال قهر و غضبش. هرچند پشتم از فکر به اینکه دوباره آزارم دهد تیر کشید ، ولی ته دلم از فکر جوابی که در آستین داشتم ، خنک شده بود.

romangram.com | @romangram_com