#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_164
-میشه تمومش کنیم؟
سنگینی نگاهش را حس میکردم. دیگر نمی توانستم به او بگویم که از او نمی ترسم.
-همه مردا وقتی ناراحت میشن، خشونت به خرج نمیدن.
آنچنان سریع به سمتش چرخیدم که صدای مهره های گردنم را شنیدم. اگر بگویم حالم از شدت اضطراب در حال به هم خوردن بود بیراه نبود. او چه می دانست؟ آیا صرفا دیدن حال و روز مادرم و بی شک شنیدن سابقه خراب پدرم باعث شده بود چنین حرفی بزند؟ لب گزیدم و پر بغض به او نگریستم . آخی گفت و ابرو در هم کشید و دستش به سمت صورتش پیش رفت.
-چی شد؟
نگاهش به سمتم چرخید:
-میخوام بریم یک جایی. میای؟
-دوندونتون درد میکنه؟
فکش را فشرد:
-خوب میشه. جوابمو ندادی!
-مگه نمیخوایم...بریم آزمایش؟
-امروز دیگه دیره...فردا میام دنبالت.
-کجا میخوایم بریم؟
با لبخند به سمتم چرخید و ابرویش را بالا داد . حق داشتم سوال بپرسم ، حق نداشتم؟
-نترس جای بدی نمی برمت.
دوباره آخی گفت. سکوتم را که دید ماشین را روشن کرد :
-بریم دندون پزشکی.
romangram.com | @romangram_com