#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_161
مامان با صدای فاطمه خانم بیرون آمد:
-یا فاطمه زهرا. چی شده هما.
با بغض سر تکان دادم.
-چیزی نیست..دم در خوردم زمین.
این را گفتم و به داخل اتاقم رفتم و در را بستم. صدای هادی در سالن پیچید . با همان لباسهای خیس و گلی روی فرش نشستم و زانوهایم را بغل کردم. می دانستم...می دانستم که هادی هنوز همان مرد وحشتناک و بداخلاق است. اشک باز راه باز کرد. او حق نداشت چنین سرم فریاد بزند. بدنم از سرما لرزید و باز خاطره ای دور در ذهنم جان گرفت:
عروسی مائده بود و من و هدیه سرخوشانه خونچه عقد میچیدیم. بلند بلند ترانه هایی را که نصفه نیمه بلد بودیم میخواندیم و سر و دست تکان می دادیم. من تازه دیپلم گرفته بودم و هدیه سال دوم رشته تاریخ بود . آنقدر خندیده بودیم که دلمان درد گرفته بود. در میان سرو صداهای ما ، صدای هیچ کس به گوشمان نرسید و فقط وقتی با قیافه برزخی برادرش روبرو شدیم ، متوجه حضور مردها در سالن شدیم. مردهایی که برای چیدن صندلی ها در سالن عقد آمده بودند و ما را در آن ظاهر آشفته و بدون حجاب می دیدند.
ظاهرا چند بار یا الله داده بودند و به خیال آمادگی ما وارد شده بودند. هرچند اوضاع به سرعت توسط او جمع شد و فقط خجالتش برای ما ماند ولی هنوز هم از به یاد آوردن نگاهش نفسم میگیرد. نگاهش درست مثل امروز غضب آلود و خشمگین بود . در میان گریه خنده ام گرفت. وقتی به یاد آوردم که همین اتفاق سبب ازدواج هدیه شد لبخند بیشتر روی لبم کش آمد . دوست هادی که همراهش بود ، دو ماه بعد از ازدواج مائده به خواستگاری هدیه آمده بود و دو سال بعد ، بعد از فارغ التحصیلی هدیه ازدواج کرده بودند.
لب گزیدم و اشکهایم را پاک کردم. برخواستم و به فرش کثیف شده نگریستم. لباسم را عوض میکردم که صدای در اتاق بلند شد. بغضم را فرو خوردم. لابد مادرم بود که به خاطر بچه بازیم میخواست دعوایم کند. می دانستم نازم خریداری ندارد و باید به طالع شومم تن دهم . پس بهتر بود تن به تمام کارهای این ازدواج اجباری میدادم . غرور و ناز کردن به کار من نمی آمد میخواستم زودتر این برنامه ها تمام شود. آهی کشیدم و بدون توجه به ضرباتی که به در میخورد ، مجددا لباسهای بیرون پوشیدم. در اتاق را باز کردم ودر کمال تعجب با او که عصبی و ناراحت ایستاده بود روبه رو شدم.
با همان اخمهایی که در صورتم جا خوش کرده بود نگاهش کردم. تعجب در چشمهایش موج میزد. انگار انتظار نداشت دوباره آماده رفتن باشم. صدایم هیچ حسی نداشت
-اگه..اگه..هنوز میخواهید برید بیرون...من آماده ام.
-خوبی؟
صدایش باز نرم و مهربان شده بود ولی دل رنجدیده ام بهانه میگرفت:
-بریم؟
دستی در موهایش کشید. متوجه شد که نادیده میگیرمش. به پشت سرش نگریستم و تازه متوجه قیافه هاج و واج و نگران مادرهایمان شدم. از خجالت سر به زیر انداختم. به سمت مادرها چرخید:
-ما بریم مامان. بارونم تقریبا بند اومده.
صدای بی حال مادرم بلند شد:
-مواظب خودتون باشید
romangram.com | @romangram_com