#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_160

نگاه هادی رویم نشست. سرم را بلند کردم و به او که متعجب مرا می نگریست نگاه کردم. صدای مادرش باعث شد از من نگاه بگیرد:
-هادی جان مامان، با هما برید دنبال کاراتون تا منو ملیحه خانم ، به کارامون برسیم
-مگه شما نمیاید؟
-نه پسرم برید به امان خدا.
می دانستم که فاطمه خانم هوای مادرم را دارد. با اوضاع ظاهری و روحی او واقعا این بیرون رفتن خوشایند نبود. آنها را تنها گذاشتیم و بیرون رفتیم. از ته دل از خدا خواستم که کمی مادرم آرام شود. باید در اولین فرصت دوباره او را نزد پزشکش می بردم. عامدا داروهایش را نمیخورد و روز به روز بیشتر در خودش فرو می رفت. هرچند قرصها نیز جز خواب آلودگی و بی قراری چیزی نصیبش نمیکرد.
-زود بریم تا ماشین وگرنه خیس میشیم.
به باران شدید پاییزی چشم دوختم و به دنبال هادی به قدمهایم شتاب دادم. نزدیک ماشینش چاله ای پر از آب بود ، خواستم از روی چاله بپرم که پایم لیز خورد و با سر سقوط کردم. فقط چند میلیمتر با زمین فاصله داشتم که با شتاب به عقب کشیده شدم. قلبم از شدت ترس پر شتاب میکوبید. لباسهایم گلی شده بود. دستهایم در دستهایش اسیر شده بود. او هم چون من نفس نفس میزد:
-حواست کجاست؟ هان؟ خدا دو تا چشم بهت داده برا زینت؟ دختر گنده از روی چاله آب می پره؟ اونم با کفش پاشنه دار؟
بغض روی گلویم فشار آورد. با شتاب دستم را بیرون کشیدم. چشمهایش ، درست همان حالتی را یافته بود که همیشه از آن واهمه داشتم. جدی و خشمگین.
-ولم کن..تو حق نداری بهم دست بزنی..حق ندا..ندا..نداری سرم داد بکشی.
پشت به او کردم و به دو خودم را به در خانه رساندم. ظرفیتم تکمیل بود. خشم او را دیگر نمیخواستم. دست لرزانم در کیف گشت و کلید را بیرون کشد. باران خیسم کرده بود. در را باز کردم که جولی رویم قد کشید:
-همیشه اینقدر زود بهت بر میخوره؟ مگه چی گفتم؟ اگه نگرفته بودمت الان صورت برات نمونده بود.
-همینه که هست..آره بهم بر میخوره. من...من نمیذارم کسی سرم داد بکشه! ترجیح میدم بمیرم ..فهم..میدی!
نگاه متعجبش را به صورت خیس از اشکم دوخت. قطرات باران و اشک با هم قاطی میشد و تمام تنم می لرزید:
-هما!
کنارش زدم و داخل خانه شدم. با وارد شدنم فاطمه خانم که در کنار آشپزخانه ایستاده بود به سمتم آمد:
-اوا خاک تو سرم . چرا این شکلی شدی تو؟

romangram.com | @romangram_com