#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_157

قلبم در سینه لرزید . شماره ام را داشت؟ پیام بعدی از راه رسید
از آسمان فرود آمدی
تا بدانم زندگی چیزی نیست
جز انعکاس لبخند خدا
در صورت بی بدیل تو
تولدت مبارک ای زیباترین لبخند خدا
روی زمین نشستم و روسری را از سرم کشیدم. نفس کم آورده بودم. تولدم؟ به سرعت به تقویم دیواری نگریستم. در خانواده ای که کسی عادت ندارد به گفتن تبریک برای زاده شدن، چه انتظاری می رفت که به یاد بیاورم که چنین فردا روزی، تولد من است. اما از او از کجا می داسنت؟
قلبم پر سر و صدا میکوبید و در دلم شور بر پا بود. دستهای لرزانم به سمت صفحه گوشی لغزید و فقط توانستم تایپ کنم:
-از کجا می دونستین؟
به سرعت جوابش رسید:
-یک فرشته ای چند ماه قبل اسنادش رو داد به من برای سند زدن گوشیش.
اشکی از گوشه چشمم چکید. یعنی از همان وقت آنقدر برایش مهم بودم که شماره ام را بردارد و تاریخ تولدم را به خاطر بسپارد؟ از اینکه کسی اینچنین به یادم بود ، قلبم سرخوشانه میکوبید. لبخندی روی لبم شکل گرفت:
-ممنونم. خیلی ممنونم. تا حالا کسی بهم تبریک تولد نگفته بود
کمی طول کشید تا پیام بعدی رسید:
-از حالا تا ابدیت به این فکر کن که قلبی برای تو و به یاد تو میزنه. زادروز بودنت براش زادروز زندگیه. پس محاله فراموشش کنه چون زندگیش بهش بنده. بازم تولدت مبارک
گوشی را روی قلبم فشردم. شیرینی کلماتش لحظاتم را شیرین کرده بود. از پشت پرده اشک به بالا نگریستم. جایی که یقین داشتم خدا هست. معجزه خدا بود که مرد همیشه جدی روزهای قبل اینچنین سخن بگوید؟ بارقه ای از امید در دلم درخشید. با شنیدن صدای بابا، به سرعت لباس عوض کردم. در حالیکه چشمم به گوشی بود که هر چند دقیقه ای یکبار روشن و خاموش میشد و خبر از پیامی جدید میداد و دلم غنج میرفت از اینکه کسی دور و شاید نزدیک به یاد من است و من برایش عزیز هستم.


romangram.com | @romangram_com