#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_156
نگذاشت اعتراض کنم. سوییشرتش را برداشت:
-زود باش دخترخوب. نه نیار.
به دنبالش رفتم . ریموت را زد و کرکره مغازه پایین آمد. آن را قفل کرد و به سرعت در ماشین را گشود . از داخل ماشین درسمت جلو را باز کرد. پر تردید سوار ماشینش شدم. سریع ماشین را روشن کرد و راه افتاد. به داخل کوچه که رسیدیم با ندیدن ماشین بابا نفسی از سر آرامش کشیدم و با قدردانی به او نگریستم.
-خیلی لطف کردی.
مهربان به من نگریست و چیزی در دلم فرو ریخت. من هیچگاه هادی را اینچنین مهربان و فهمیده تصور نکرده بودم.
-برو به سلامت.
-خداحافظ
از ماشین پیاده شدم و به سرعت خودم را به خانه رساندم. منتظر ماند تا داخل خانه شوم و از آنجا دور شد. نفسی از سر آرامش کشیدم و به مامان که بالای پله ها به انتظارم ایستاده بود لبخند زدم:
-مردم از نگرانی . بدو بیا تا آقات نیومده.
سریع داخل ساختمان شدم و به اتاقم رفتم. سیمکارتم را از داخل کیفم در آروده و روی گوشی انداختم. به محض روشن شدنش، پیامی رسید:
-پس ات نمی دهم
به هیچ ساعتی
به هیچ دقیقه ای
به هیچ قیمتی!
سخت چسبیده ام تمامت را
مگر تو را ساده به دست آوردم که ساده از دست بدهم؟
"هادی"
romangram.com | @romangram_com