#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_151
-ای تو روحت!
هادی به من اشاره کرد و شهروز با خنده به سمت در رفت و میانه راه ایستاد:
-راستی با برو بچ میخوایم تعطیلات بریم کوهرنگ ، شب بهت زنگ میزنم تا هماهنگ بشیم.
-زحمت نکش . قراره با خانواده بریم محلات
-این یکبارم روی دفعات قبل که نرفتی. بهونه نیار.
صدای هادی کمی آرام تر شد:
-با خانواده خانمم میخوایم بریم. نمیشه
شهروز بی هوا جلو کشید و پس گردن هادی کوبید:
-ای دل غافل از دست رفتی ها.
بعد هم خندید و گفت:
-آره دیگه، گل بی رخ یار خوش نباشد...
هادی خندید و پس گردنش را ماساژ داد و به سمتش خیز برداشت که شهروز به سرعت از مغازه خارج شد:
-رو پیشنهادم فکر کن. جات توی دفتر خالیه
هادی سری تکان داد:
-بای مهنس!
.از راه دور برایم سری خم کرد و بیرون رفت. هادی به سمتم چرخید:
-ببخشید این دوستم اومد وقتمون رو گرفت . چیزی پسندیدی؟ میخوای برات روشنشون کنم؟
romangram.com | @romangram_com