#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_150
-به به..می بینم که تاتی تاتی راه افتادی؟
-حرف الکی نزن.
از فکری که ممکن بود در سر شهروز افتاده باشد چون لبو سرخ شدم.
-قسم روباهو باور کنم یا صاحب مغازه رو؟
اخمهایم در هم فرو رفت:
- ایشون نامزدم هستن.
از شنیدن لحن کلامش دلم به تقلا افتاد. شهروز با تردید پرسید:
-نه بابا...راستی...راستی..از کی به سلامتی؟
-به تازگی.
شهروز مودبانه به سمتم چرخید:
-سلام عرض شد خانم. ببخشید جسارت کردم. تقصیر این دوست الا...دوستمه که شمار و همون اول کار معرفی نکرد.
به سمت شهروز چرخیدم و از ژست مودبانه اش لبخند روی لبانم شکل گرفت که به سرعت جمعش کردم. کافی بود هادی کمی خوی و خصلت پدرم را داشت تا شر به پا کند.
-سلام. خواهش میکنم.
شهروز چیزی درگوش هادی گفت که باعث شد هادی چشم غره ای نثارش کند. مشتی در بازوی هادی کوبید:
-خب من برم مهندس. می دونستم سرت شلوغه زودتر می رفتم . زحمت نکش. پذیرایی ایشالا یک وقت دیگه.
-زحمت نمیکشم . برو راحت باش.
romangram.com | @romangram_com