#توماژ_پارت_195
نفس راحتی کشید و همراه هم رفتیم پیش بچه ها.... بنیامین و پونه که اثری ازشون نبود عمه اینا هم که راهشونو ازمون سوا کرده بودن
بهواژ-دیر کردین
-با این خسیس خرید رفتن همینه دیگه فکر کردی همه مثل حاجیت دست ودلبازن
خندید که کنارش نشستم و گفتم: انگار کم کم دارم از رفیقا عقب می مونم دیگه وقتشه یه استینی برای خودم بالا بزنم
بهواژ با گونه گل انداخته لبخندی زد که روژان نگاهم کردو گفت: بهتون نمیاد ادم تنهایی باشین؟
دستمو انداختم دور شونه های بهواژ وچشمکی زدمو گفتم: معلومه که نیستم
برای شام رفتیم رستو ران که منو ارتین به اوج خوشمزه بازیمون رسیده بودیم طوری که بقیه نمی دونستن غذا بخورن یا میزو صندلی گاز بزنن از خنده ....موقع برگشتن سوئیچو دادم بنیامین وخودم به بهونه ای با ارتین همراه شدم ،جلوی درشون که رسیدیم ارتین نگاهم کردو گفت:خیالم راحت باشه؟
romangram.com | @romangram_com