#توماژ_پارت_187

همه رفتیم حیاط که ارتینم اومد تو واز همون جا شروع به سلام و احوال پرسی کرد ....... همون طور مثل چوب خشک سرجام ایستاده بودم این این جا چی کار می کرد ......

روژان با دیدن من کمی خودشو جمع و جور کرد ،رنگش به طور محسوسی پریده بود و با حالتی عصبی شالشو مرتب می کرد تا خواست از ارتین فاصله بگیره ارتین دستشو گرفت به خودش نزدیک کرد دلم می خواست هر چی دم دستمه بکوبم تو سر این پسره نفهم ولی جلوی خودمو گرفتمو سرمو تا کمر کردم تو صندوق عقب تا نگاهم بهشون نیفته ،پونه اروم جلو رفت ،تابه حال روژانو ندیده بود برای همین کمی عصبی به نظر می رسید

-نامزد کردین؟

ارتین خندید که با ضرب سرمو بلند کردم ، درد سرم که از برخورد به در صندوق عقب به ذق ذق افتاده بود رو فراموش کردمو با فک منقبض به نیش باز ارتین خیره شدم تا ببینم بالاخره چی می خواد جواب بده

-ایشون روژان جان دخترخالم هستن

تو دلم کلی براش خط و نشون کشیدم که مامان با خوشرویی با روژان روبوسی کردو گفت:مبارکت باشه پسرم چه عروس خوشگلی هم هست خدا برات حفظش کنه

تو دلم اشوب بود و مشت های گره کردم اماده برای فرود اومدن تو دهن ارتین با این نقشه مسخره اش... روژان نگاه مستاصلشو ازم گرفت و سربه زیر انداخت که با صدایی دورگه از خشم گفتم:چه بی خبر؟

romangram.com | @romangram_com