#طلسم_شدگان_پارت_161


لب از لب باز نکردم و قدم از قدم برنداشتم ، الوند نگران نزدیکم شد : چت شده تو ؟

لحن کلافه ش بغضم رو شکوند و صدای هق هقم بلند شد و بریده بریده گفتم: من دیوونه م ..من..باعث شدم ..اون علیه شما...

بغض نذاشت ادامه بدم ، الوند کلافه چنگی به موهاش زد :

-ببین من از روزی که اومدم تو کارخونه انقدر بازی خوردم که حد و حساب نداره چه تو بودی چه نبودی اینا انقدر حرفه ای بودن که قشنگ بازیم بدن ، وقتی انقدر راحت تونستیم سر از کار حسابا و اختلاس در بیاریم شک افتاد به دلم ، رفتم حسابارو نشونه یه حسابرس دادم چیزی شنیدم که باور کردنی نبود اون گفت این حسابا رو کسی عمداً دستکاری کرده که سریع قابل کشف باشه طوریکه حتی یه ادم معمولی م کشفشون کنه گفت هرکی اینکارو کرده فقط خواسته ذهنتو از موضوع دیگه ای منحرف کنه ، اون موقع بود که فهمیدم یکی هست که نمیخواد من تو این کارخونه بمونم چراشو نمیدونم ، شاید واسه اینکه میخوان خودشون مدیریت کنن شاید از من بدشون میاد ، شاید ...نمیدونم هزار تا شاید تو ذهنمه

اروم شده بودم و داشتم با دقت به حرفهاش گوش میکردم : حالا بیا صبحونه بخور که باید انرژی داشته باشیم دیدی که گفت معلوم نیست تا کی اینجاییم ، باید دنبال راه فرار باشیم که از اینجا بریم .

به ارومی از جا بلند شدم و کنار سینی گرد و بزرگ استیل نشستم ، الوند هم درست رو به روم نشست ، نگاهی به محتویات سینی انداختم ، نان و یک تکه پنیر و لیوانی اب ...

-چرا نمیخوری ؟

دست بردم و تکه ای نان جدا کردم ، بی دلیل دستام میلرزید و این لرزش محسوس بود ، لقمه ای رو داخل دهان گذاشتم اما پایین نمیرفت ، لقمه ها رو با خوردن اب قورت میدادم ، به سختی چند لقمه خوردم ، الوند قبل از من از جا بلند شد ودور تا دور اتاق خالی رو بررسی کرد و کنار در ایستاد .

-هیچ راهی نیست ، جز همین در

نگاهی به درب چوبی انداختم : من فکر کنم اول باید بدونیم کجاییم تو چطور خونه ای ؟

-اره ولی چطور ؟

-من یه فکری دارم ...

-چی ؟

-باید بفهمیم بیرون از اینجا چه خبره ؟ شما نمیخواین در مورد سعید چیزی از بهاره بپرسید .

-سعید ؟!

-خب اره ، بهونه اونو بگیرید وقتی بهار اومد منم به بهانه ی دستشویی همراهش میرم بیرون ، انسانیم دیگه بدون دستشویی که نمیشه .

خنده ی ریزی کردم ، الان چه وقته این حرف زدن بود ، ولی باید میگفتم چون واقعاً به دستشویی نیاز داشتم .

-کلاً از سعید بدت میومد ؛ ولی اشتباه میکنی من از بهاره در مورد سعید میپرسم اما نه به خاطر اینکه بهش شک دارم چون میخوام بهت ثابت میکنم اون هیچ ربطی به این ماجراهانداره .


romangram.com | @romangram_com