#طلسم_شدگان_پارت_160
خشم الوند بهاره رو هم ترسانده بود که ناچار چند قدمی به عقب رفت و کنار دو مرد همراهش ایستاد .
-اقای یزدان مهر من فقط دستوراتو اجرا میکنم .
-پس بدم نمیاد بدونم چی منو فرض کرده بودید ، کی بهت گفته بود حسابا رو دستکاری کنه ؟ قصدتون سر گرم کردن من بود ؟ چرا ؟
-هنوز خیلی بی تجربه اید من یه ادم معمولی بودم چی فکر کردید در مورد من ، اون اختلاسا و اون پرونده سازیا همه ش یه بازی بود درست ، اما چراشو من نباید بگم ، خودشون خیلی زود بهتون میگن .
-یعنی چی ؟
لحظه ای حس کردم دیوارهای اتاق به لرزه در اومدن
-دادن نزن اقای یزدان مهر ، فقط اینو بدون با اومدنت تو کار خونه و مدیریت اونجا خودتو انداختی تو باتلاق ، خودتو درگیر ادمایی کردی که راحت سر میبرن .
-حرف الکی نزن .
بهاره پوزخندی زد : حرف الکی ؟ مگه خودت شاهد یکیشون نبودی
بهاره چند قدم از ادمهاش فاصله گرفت و نگاهش رو به سمت من تغییر داد : یادت میاد روز اولی که اومدی کارخونه نزدیک بود یه ماشین زیرت کنه
با یاد اون روز اخمهامو تو هم کشیدم : اونجا قرار بود یکی حسابدار جدید شرکت و زیر بگیره اون ، حتماً از خودتون میپرسید چرا ؟
قرار بود یک غریبه وارد محیط کارخونه شه ، کی میدونست اون غریبه ی سفارسی از طرف خود الوند قراره چه کارهایی بکنه ، اونا تصمیم گرفتن این تازه وارد و بکشن چون ممکن بود سر از کاراشون دذر بیاره ، همه چیز اماده بود اما چند دقیقه قبل از این اتفاق یکی خبر داد رامش اونقدر حواس پرت هست که هیچ مشکلی براشون پیش نیاره
با این حرف بهار دستهامو مشت کردم :منظورت چیه ؟
-خب اونا گفتن تو دیوونه ای و خودتم خبر نداری چی از این بهتر واسه اونا ، تو خیلی بهشون کمک کردی
بغض سنگینی به گلوم نشست اونقدر که نذاشت حرف بزنم و از خودم حمایت کنم : فعلا صبحونتونو بخورید ، بر میگردم و توضیح میدم که تو چقدر واسشون مفید بودی .
بهار به سمت در حرکت کرد و الوند فرباد زد : صبر کن ما تا کی اینجاییم ؟
بهار بدون اینکه به عقب برگرده گفت : تا هروقت که بهم دستور بدن شما اینجایید شاید فردا شاید سال دیگه ، کی میدونه بالاییا چه تصمیماتی واسه شما دوتا دارن .
این رو گفت و بی مکث به همراه دو مرد همراهش از اونجا بیرون رفت و من بهت زده مات در بسته همونجا ایستادم .
-به چی نگاه میکنی رفت دیگه ؟ با توام کجایی؟
romangram.com | @romangram_com