#طلسم_شدگان_پارت_151


-دایی من فقط دلم نیومد کارخونه ای که بابام اونقدر دوسش داشت از مدیریت خونواده مون خارج باشه ، هزار بار گفتم شما برو اونجا رو مدیریت کن نرفتی

-اخه پسرم مدیریت کردن که الکی نیست من نه سوادشو دارم نه تجربه شو ، این مکانیکی م به زور اداره میکنم .

ایمان وارد بحثشون شد : اتفاقاً الوند بهترین کار و کرد ، فقط یکم بدشانسی اورد ، اگه اون دزدی روزای اول کارخونه نبود و اون همه ضرر نمیکرد الان اوضاع خیلی بهتر بود ، به نظر من به چسب به کارت .

رامبد کلافه اعتراض : ای بابا ول کنید این کارخونه رو یکی دلش به حال من بسوزه ، اخر شب باید حتماً برم مزرعه ولی قبل از عید نرسیدم کود بخرم ، فردا اداره ی جهاد باز میشه و منم نمیتونم تا فردا بمونم .

-رامبد جان گفتم که حواله رو بذار جا تا چند روز دیگه برات میفرستم .

-بابا قول دادی ، من اونجا دستم کوتاهه میدونی که موبایلم انتن نداره فقط تو یکی از اتاقام انتن میده که اونم لعنتی بگیره نگیره .

-باشه بابا خیالت راحت پسرم ، برات میارمشون .

چشمامو بستم دلم نمیخواست دیگه ادامه ی صحبتها رو بشنوم ، درک نمیکردم چرا محور صحبت های مردها در بیشتر زمانها کار و یا سیاست بود ، نفس پر حرص یاسی رو کنار گوشم شنیدم .

-فقط رامبد در مورد کار حرف نزده بود که اونم زبون باز کرد ، والا من یکی دیگه خسته شدم

-من همه ش یه کلمه گفتم تو بازم اعتراض کردی ، ای کاش یه روز میومدی جایی که من زندگی کردم تا بفهمی چی میکشم .

-ده روزم میام ، زندگی ام میکنم که بفهمی همچی کار شاقی نمیکنی .

-یعنی حاضری بیای .

یاسی دست به کمر زد و با اعتماد به نفس اره محکمی گفت .

-بابا هر وقت اومدی یاسی رم با خودت بیار .

-منم خیلی دوست دارم یه چند روزی بیام اونجا ، هم اب و هوایی عوض میشه و هم بیشتر پیش رامبدم

-خب مامان شمام بیاین ، اتفاقاً یه مدت دور هم باشیم خوبه .

حبیب اقا میان کلام رامبد پرید : رامبد حرفا میزنی ، فردا همه میرن سر کار این وسط فقط یاسی و شعله و مینا بیکارن .

-خب بابا اونارو با خودت بیار بقیه تونم دوازدهم و سیزدهم میتونید بیاین .


romangram.com | @romangram_com