#طلسم_شدگان_پارت_150

-والا این همه سوالی که تو در مورد اصلاح نباتات و اینا میپرسی گفتم لابد میخوای کشاورز شی شایدم میخوای همسر کشاورز شی .

یاسی جیغی کشید : کی گفته من میخوام ازدواج کنم ؟

-نه تو رو خدا شوهر کن کلی ادم دم در صف کشیده منتظر جوابتو موندن .

یاسی جیغ بلندی کشید و رامبد بلند تر خندید و من نفس راحتتری کشیدم از اینکه همه چیز مثل گذشته س و زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم ، همه بلند می خندیدند و الوند هم اینبار و به عادت چند وقت اخیر خنده کمرنگی روی لبش نشسته بود .

باز هم شستن ظرفها با من و یاسی بود و باز یاسی غر زد به رامبد تا کمی کار کنه و باز رامبد از اشپزخونه خارج شد قبل از جیغ های بیشتر یاسی ، همه چیز مثل قبل بود ، تکرار روزهای فبل و همه ی اینها باعث ارامشم میشد .

ظرفها رو که خشک کردیم از اشپزخونه خارج شدیم و کنار بقیه نشستیم ، صدای گوینده ی تلویزیونی که داشت فردا رو به عنوان اولین روز شروع کار تو سال جدید معرفی میکرد ، موضوع بحث جدید جمع شد .حبیب اقا اولین کسی بود که نظر داد .

-کی حوصله ی کار داره ؟ چند روز خونه بودن عادت کردن به خوردن و خوابیدن ، ما شغل ازادا که هیچ وقت استراحت درست و حسابی نداشتیم

-حالا حبیب تو که خوبه رییسی همه ش دستور میدی دیگه منو بگو

-همچین میگی رییس انگار رییس کجام ؟ یه مکانیکیه درب و داغونه دیگه ، راستی تو نمیخوای سراغ کار بهتری بری ؟

بابا قندی رو از قندان بیرون کشید : چرا فردا میام سراغ کاری که گفتی باید محیط و ببینم فقط حقوق بالا ملاک نیست .

پوفی کشیدم ، باز پدرم در حال رفتن از شغلی به شغل دیگر بود و این تغییر شغلها باعث میشد گاهی من و یاسی دیگه به شغلاش اهمیتی ندیم ، هرچند شغلی که دایی حبیب پیشنهادش رو داده بود تحریک کننده بود .

-راستی رامش تو ام باید بری سر کار .

نگاه کوتاهی به یاسی انداختم : اره میدونم .

ایمان رو کرد سمت الوند : تو واسه سرویس چی کار کردی ؟

گوشهام تیز شد

-به هر کی میگم قبول نمیکنه میگه با مبلغ پیشنهادی که میدم ارزششو نداره ،بیشتر از اونم واسه کارخونه امکانانش نیست .

سرش رو بالاتر اورد و به من نگاه کرد :

نفسم سنگین شد سرم زیر رفت و نگاهم در ظاهر روی گل برجسته های کرم رنگ قالی ابربشمی کف اطاق چرخید اما زیر زیرکی دیدم نگاه الوند رو که بلافاصله از من جدا و به سمت رامبد چرخید ، سرم کمی بالاتر اومد ، الوند موشکافانه چهرهی رامید رو از نظر گذراند و دوباره به سمت ایمان برگشت : تصمیم گرفتم کلاً سرویس گرفتن و واسه همه منتفی کنم ، حتی شاید یه مقدار حقوقام کمتر شه ، پیشنهادشو میدم ببینم چی میشه .

دایی حبیب معترض لب باز کرد : ای بابا باز بحث کارخونه شد، یعنی از هیچی به اندازه ی این موضوع بدم نمیاد ، پسر خوب داشتی زندگیتو میکردی خودتو انداختی تو دردسر .

romangram.com | @romangram_com