#طلسم_شدگان_پارت_140
هنوز جمله ی عمه قدسی کامل نشده بود که صدای فریاد ارزو
رعشه به اندامم انداخت ، با بهت و وحشت به عقب برگشتم به جایی که ارزو مویه میکرد و جیغ می کشید و به سر میکوبید و سعی داشت میون حال خرابش حرف بزنه اما نمیتونسیت ، عمه و بابا با سرعت از پله ها بالا رفتند ، چند ثانیه نگذشته بود که صدای شیون عمه تو گوشم پیچید ، درد بود وقتی فهمیدم امید خودکشی کرده ...درد بود وقتی امید رفت تو کما و تو بیمارستان بستری شد ...درد بود لحظه هایی که نگاه ادما بد شد و تلخ شد رو من ، دیگه فقط به چشم یک ادم نحس بهم نگام نمیکردن ، انگ قاتل بودنم رو اسمم برچسب خورد ...
وبدتر از هر نگاهی نگاه غضبناک عمو محمود بود ، بودنمتو راهروی بیمارستان اشفته و مضطرب منتظر یه خبر از سلامتی امید قدم میزدم که دیدم عمو محمود با چشمای برزخی داشت به سمتم میومد .
ترسیدم از نگاهش ،تو راهروی بیمارستان فرار کردم و رفتم سمت پذیرش ، صدای پرستارها به گوشم رسید که با هم حرف میزدن واضح بود طرف حرفاشون امیده .
-میگن عاشق دختری بوده اونم ظاهراً جواب منفی داده این پسرم م خودکشی کرده .
-طفلی سنی نداشته .
-من که دلم براش نمیسوزه ، نمیفهمم چی داره سر جوونامون میاد این چندمین مورد خودکشی تو این ماه بود با همین دلیل مشابه اخه پسر خوب تو رو چه به عشق و عاشقی که سر شکست عشقی خودت و بقیه رو عذاب میدی ؟!
-اره والا نمیدونم این چیه که جوونا یاد گرفتن واسه تحمیل خواسته هاشون از جونشونم بگذرن .
در سکوت به حرفهای رد و بدل شده ما بین پرستاران گوش میکردم ، حرف شنیدن از زبون ادمایی که داشتن از بی گناهی من حرف میزدن ارومم میکرد و کمی از بار عذاب وجدانم رو کم ، اما حال امید الان چطور بود ؟ امید واسه من یه ادم ارزشمند بود وجدانم، کسی که همه ی بچگیم باهاش سپری شده بود ، با صدای پدرم به عقب برگشتم به سمت جایی که حضور داشت تغییر مسیر دادم ، وجود بابا بهم اطمینان میداد عمو محمود کاری نمیتونه بکنه .
-خوبی دخترم ؟
در برابر لبخند بی جان اما پدرانه ش بی جان تر لبخند زدم .
-خوبم
اما صدای من گم شد تو صدای فریاد عمو محمود : افشار همین حالا دست دخترتو میگیری و از اینجا میری دیگه نمیخوام نه خودت نه دختره نحست رو ببینم .
پدرم عصبی تر غرید : امید اگه اینجاست به خاطر توئه ، نه من و دخترم ، فکر کنم اونیکه باید بره توئی نه من .
-نحسیه دخترت چه ربطی به من داره ؟
-من دارم از خودخواهی تو میگم .
-حرف الکی نزن
این حرف پدرم برای گلاویزشدن دو مرد کافی بود و من وحشت زده به عقب رفتم و با فریادهای مکرری که کشیدم توجه همه رو به خودم جلب کردم اما صدای فریادهام با سوزشی خفیفی تو ی دستم متوقف شد ...
سرم سنگین شده بود ، به سختی چشمامو از هم بازکردم و نگاهم رو دور تا دور فضای کرم رنگ اتاق بیمارستان گرداندم ، صدای مردی تو سرم میپیچید ، کلماتی عربی به زبان میاورد که من معنیش رو نمیفهمیدم ، چشمامو که بیشتر باز کردم با دیدن چهره ی میر اقا اخمامو تو هم کشیدم ، میر اقا با لبخندی به کنارم اومد اما من عصبی داد زدم ، ازش بدم میومد ، از مردی که سعی داشت خدای مردم بشه و افکار مردم رو به میل خودش پیش ببره متنفر بودم ، من از این خدای دروغی حالم بهم میخورد ، بر خلاف همه ی ادما که دم از چهره ی نورانیش میزدن این چهره به دلم نمی نشست :
romangram.com | @romangram_com