#طلسم_شدگان_پارت_139
یا حتی از کساییه که فکر میکنی میتونن اون گره کور و باز کنن ، بذار یاسی تو تمام مدتی که تو میخوای با گذشته ت خلوت کنی بی صدا ، بی دخالت کنارت باشه و یه چیزی رو بدون...تو واسه تمام اعضای خانواده ت مهمی ، خیلی م مهمی که همه کار میکنن تا حالتو خوب کنن
هنوز خیلی از حرفهای ایمان برای من بی معنی و مفهوم بود ، اما یه چیزی بود که دلم میخواست انجامش بدم و اونم نوشتن همه ی خاطرات گذشته م بود ...چون حسم میگفت اینده م بنده دونستنه گذشته س ، وقتی اسم اینده میومد قلبم تپش میگرفت کنار اسم الوند ، حالا دلم حتی خیلی بی رحم شده بود ، یه کوچولو دلش میخواست امید نباشه چون الوند ...
لیوان اب و قرص مسکنی رو که یاسی اورده بود سر کشیدم تا از درد شقیقه هام کم کنم ، خودکاری که روی میز بهم چشمکی میزد و توی دست گرفتم و کاغذ رو کمی جابه جا کردم تا مسلط تر شم و شروع کردم به نوشتن اونچه که تو ذهنم بود ......
سر تیتر ورق نوشتم به نام خدا که اروم کننده ی قلبهاست ، شروع کردم به نوشتن هرچی که تو ذهنم بود ، چه خاطراتی بود که میخواستم تو خاطرم حفظ شه و چه خاطراتی که به فراموشی سپرده بودم ...همه رو نوشتم ، گاهی نگاه زیر چشمی ای هم به یاسی میکردم که کتابی تو دست داشت و در ظاهر مشغول رو خوانی درساش بود ، خاطرات ذهنیم گذشتن و گذشتن تا به روزی رسیدن که من با امید حرف زدم و جواب اخرم و بهش گفتم و به قول بابا تمومش کردم ، به خواست بابا قرار شد جمع و جور کنیم و از اونجا بریم .
خودکار توی دستمو روی میز پرت کردم و دستم رو محکم به شقیقه هام فشار دادم ، سرم به شدت تیر می کشید و درد میکرد ، دلم نمیخواست دیگه به گذشته فکرکنم ، یاسی اومد و کنارم ایستاد .
-چی شد رامش نمیخوای دیگه بنویسی ؟
سرم رو به علامت نه تکون دادم : چرا مگه نمیخوای به خودت کمک کنی ؟
تاییدم رو که دید ادامه داد : پس بنویس .
-هیچی یادم نیست .
-میخوای بهت کمک کنم .
خدایا دلم نمیخواد اطرافیانم بهم مثل یک بیمار نگاه کنن ، اونهم نگاهی امیخته به ترحم ، پس کنارم باش و بهم کمک کن .
اروم سرم رو بالا اوردم : خودم میتونم
دوباره اسم خدا رو ذکر کردم و به یاد روزهای گذشته از روزی نوشتم که تصمیم گرفتیم واسه همیشه از خونه ی عمه م بریم .
***
لباسهامو تو ساکی که بابا با عصبانیت مقابلم گرفته بود قرار دادم ، یاسی درست مثل خودم و با چهره ای گرفته نگام میکرد ، با لبخندی مصنوعی بهش اطمینان دادم حالم خوبه و اون اما ...با لبخندی مصنوعی تر به ادامه ی کارش پرداخت ، لباسها رو که مرتب کردیم مانتو به تن کرده از پله های ایوان گذشتیم ، عمه پایین پله ها چشمای نگرانشو به به چشمام دوخت :
-عمه جون من شرمندتم نمیدونم چی باید بگم و چطوری معذرت خواهی کنم میدونم محمود بدکرده اما...
بابا وسط حرف عمه پربد : دیگه بهتره همه مون این جریان و به فراموشی بسپریم و یادمون بره چه قول قراری واسه دختر ، پسرمون بینمون رد و بدل شد ، مطمئناً این دوتام بزرگتر شن یادشون میره ، سنی ندارن که ...در واقع دهنشون هنوز بو شیر میده ...
-ایشالا که هردو تا سفید ...
romangram.com | @romangram_com