#طلسم_شدگان_پارت_136

با نگاه خصمانه نگام کرد : دختره وقتی میفهمه پسره که در واقع پسرعمه ش هم بوده خودکشی کرده اونم به خاطر پس زده شدن از طرف دختر دایی ش دچار شوک عصبی میشه ، بار عذاب وجدانی که رو دوششه تمام توانش رو میگیره ،دچار حمله های عصبی شدید میشه

دستاشو تو هم قفل کرد : خانواده بی فکر و بی فرهنگشم وقتی میبینن اینجوری فایده نداره و دخترشون ذره ذره داره جلوشون اب میشه پناهنده ی رمالا و دعانویسا میشن

پوزخندی زد : بعد از کلی جادو جنبلِ افاقه نکرده به پیشنهاد همون رمالا جلو دختره ی بدبخت وانمود میکنن پسره زنده س ، وانمودها باعث میشه دختر جوان مرز بین خیال و واقعیت رو اشتباه کنه ، فراموش کنه خیال چی بود و اقعیت چی ...

نازنین سکوت کرد و من گیج و منگ به لبهاش چشم دوخته بودم ، نازنین چرخید سمت الوند : میدونی اون دختر کیه ؟

-رامش

و صدای رامش گفتنش تو گوشم اکو شد و من ناتوان از شنیده هام قد خم کردم و روی زمین سرد نشستم ...

دنیا ناجوانمردانه دور سرم چرخید ، زمان جلوی چشماش مثل یه فیلم روی دور تند به عقب برگشت و من دیدم گذشته ای رو که از ذهنم سعی داشتم پاک کنم اما حضور داشت و درست کنجی از ذهنم جا گرفته و خلوت کرده بود ..زنی که شیون میکرد کم شباهت نداشت به چهره ی عمه م ...

شیون ها بلند شدن و جیغ های من بلند تر . یکی تلاش میکرد تا بهم حمله کنه.موهامو کشیدم،عقب رفتم.نه!... تنها واژهای بود که ذهنم خوب بهش می پرداخت.نه!... نه!... کسی نمرده بود...یکی جیغ میزد توکشتیش!... صدای جیغ آشنابود...گلناربود...یه صدای خنده اومد...نازنین بلند بلند می خندید...میخواستن دیوونه ام کنن...میخواستن بگن دیونه ام.. بگن نحسم...جیغ کشیدم...نه!... امید نمرده....زمان رو همون دور تند حرکت کرد و رسید به قسمتی که الان هستم ، محکم موهای سرم رو کشیدم تا افکار دیوانه کننده رو از ذهنم پس بزنم .

کسی از پشت دستهامو قفل کرد .

-داری چیکار میکنی تو دختر ؟

سخت سر بلند کردم چشم دوختم به نگاه نگران الوند ، حرکت لبهاش رو دیدم و باز فریاد زدم ... فریادم تو صدای بلندش انعکاس پیدا کرد : نازنین دیوونه س داره تلافی منو سر تو در میاره ، نمی فهمم و چرا و به چه دلیل .

سرم رو تکون میدم ، بغض شکستم و هق زدم : امید مرد ، دیدم که بابا سیاه پوشیده ، دیدم که چشمای عمه به خون نشسته ، حتی یاسی ام یه بار بهم گفت و چون حالم بد شد ادامه نداد ، نازنین راست میگه امید مرده ...امید مرده ...

صدای فریادم تو کل فضای هال پیچید ، باز جیغ زدم...پشت سر هم و بی وقفه تا شاید دلم اروم شه ، الوند کنترل دستامو از پشت از دست داد و مجبور شد تو حرکتی سریع دستاشو جابه جا کنه و دو تا دستم و از قسمت کمر و با یک دست بگیره .

-لعنتی من که نمیفهمم چی به چیه ؟ ای کاش اصلاً پیشنهاد نمیدادم تنهایی هفت سین و نشونت بدم

سعی کردم دستامو از دست الوند خلاص کنم اما نشد، از جا بلند شدم تا راحتتر از چنگش فرار کنم اما اون محکم منو با یک دست گرفته بود و با دست دیگه ش گوشیش رو از جیبش بیرون کشید :

- ایمان بیاین این ور نازنین به مشت خزعبلات تحویل رامش داد رامشم حالش بد شده .

صدای فریادهام باعث شد الوند تقریبا هوار بکشه!

چند لحظه طول نکشید که دونه دونه ادمایی که می شناختم رو به روم قرار گرفتن و نگاه نگرانشون رو به منو دستهای قفل شده الوند دور کمرم دوختن ، بابا اومد جلو اما بی اراده حرکت کردم به عقب...درست توآغوش الوند... شنیدم تپش های تند قلب الوند و...دیدم نگاه های مات زده بابا رو...درک میکردم معنی متلکهای گاه و بی گاه نازنین رو ...که انگار با تشر کسی زبان به دهان گرفت! اما اهمیتی ندادم ... الوند هنوز سعی داشت با دستها وتنش حمایتم کنه ...و من هنوز ازبابا می ترسیدم ونمی خواستم دویاره بهم نزدیک شه...بغض کلام و غم نشسته تو نگاهش رو می فهمیدم اما باز ازش میترسیدم... الوند شروع کرد به توضیح هرچی که نازنین گفته بود و من بی توجه به شنیدن دوباره اون جملات با نگاهم واکنش بقیه رو زیر نظر گرفته بودم ، انگار برخلاف الوند همه میدونستن که با نگاهشون باعث بهت الوند و البته شل شدن دستهای قفل شده ش شدن .ازبند دستاش رها شدم ولی هنوز بهش تکیه داده بودم...پاهام می لرزید.داشتم سقوط میکردم...

و نگاه بق کرده مو تو چشمای اعضای خانواده م انداختم : چرا چرا با من اینکارو کردید ؟

romangram.com | @romangram_com