#طلسم_شدگان_پارت_121


خنده ای بلندی سر داد و من با استرس چشم دوختم به لب الوند ، دلم میخواست بدونم الوند بی تفاوت چه جمله ای قراره بگه : خوشحالم که اینجایی .

و این جمله حال و حسم رو نابود کرد و درک نکردم خودم و این احساس تازه رو .

نازنین پر صدا خندید : بایدم خوشحال باشی چون یه ناجی اومده که قراره شرکتو نجات بده .

الوند پوزخندی زد : یعنی من انقدر بدبخت شدم .

-شدی و خودت خبر نداری ،که اگه اینجوری نبود منم الان اینجا نبودم ، از قدیم گفتن کار وباید داد دست کاردان .

-اونوقت توام همون ادم کاردانی؟

-اما تو اصلا ً کاردان نبودی که تو یه سال مدیریتت اوضاع کارخونه رو بد ریخت کردی .

-اهان لابد توام اومدی خوش ریختش کنی .

نازنین ابرویی بالا انداخت و با حفظ همون لبخند کشدار گفت :

-دقیقاً... اومدم کا رخونه رو نجات بدم چون بابام عاشق این کارخونه بود

نازنین اینبار لبخند نزد و جدی صحبت کرد : هرچقدر پول بخواین و نیاز باشه به صندوق تزریق میکنم بدون اینکه سهامم اضافه شه اما به یه شرط ...

الوند سرفه ای مصلحتی کرد و نگاهی به اطراف انداخت ، برای اولین بار تو مدتی که دیده بودمش خندید اینبار،ذخنده ای که معلوم بود نه از سر اجبار و بنا به رضایت بود : پس واقعاً حضورت جای خوشحالی داره اما فکر نکنم الان و این مکان جای مناسبی واسه صحبتهای کاری باشه .

چهره ی نازنین دوباره بشاش شد و باز اون لبخند رو لبش نشسیت و باز چشمای عسلیش برق زدن : هیجانِ بودنم کنار شماها باعث شده یادم بره کجام .

با چند قدم از الوند فاصله گرفت و مقابل مینا خانم قرار گرفت : من خیلی خسته م حمام و اتاقمو نشونم بدید هم بابد دوش بگیرم هم اینکه استراحت کنم دلم نمیخواد موقع شام و سال تحویل تو چرت و خستگی از حس های زیبای سال نو چیزی نفهمم .

مینا خانم با عذرخواهی از جمع ، نازنین و به سمت دیگه ای راهنمایی کرد ، زیر چشمی نگاهی به الوند انداختم که لبخند روی لب با چشم مسیر رفتن نازنین رو تعقیب میکرد و من اون موقع فهمیدم با اینکه لبخند به صورت الوند میاد اما من اخمش ررو ترجیح میدم چون این لبخند دلیل داره و دلیلش .. حضوره مهمون مورد علاقه ش نازنینه .

با صدای خاله چشم گرفتم از الوند: خب دیگه بهتره بریم به بقیه کارامون برسیم .

رامبد که تا اون لحظه ساکت بود و بی حرف درست مثل یاسی نظاره گر ماجرا بلافاصله اعتراض کرد : وای مامان بی خیال شو این دو تا به اندازه ی کافی از من و این الوند بخت برگشته کار کشیدن ، دیگه جون نداریم واسه کار بیشتر .

اشاره ش به منو یاسی بود ! با چشمانی گرد شده به رامبد نگاه کردم : چشماتو چرا این ریختی میکنی مگه دروغ میگم الوند ؟


romangram.com | @romangram_com