#طلسم_شدگان_پارت_120
غافلگیر شده بودند چون این مهمان زودتر روز موعد اومده بود و این یعنی دختر جوان همون مهمون ویژه ی الوند بود ، نگاه چرخاندم سمت الوند که بی تفاوت کنار رامبد ایستاده بود .
-حالا اجازه هست داخل شم
خاله و مینا خاتم کنار رفتند و مینا خانم به سمت ساختمان کناری که متعلق به خودش و پسرش بود اشاره کرد و از دختر جوان با لبخند دعوت به داخل شدن نمود .
دختر جوان خانم دسته ی چمدانش رو در دست گرفت و چند قدمی به سمتی که مینا خانم اشاره کرده بود برداشت اما بین راه توقف کرد و به سمت ما چرخید ، نگاهی به چهره ی یاسی و بعد به من انداخت ، لبخندی ملیحی رو لبهاش نشست
-ظاهراً مهمون دارید و متاسفانه من نمی شناسم ، خوشحال میشم معرفی شون کنید .
مینا خانم که همچنان دستپاچگی ناشی از غافلگیری در رفتارش مشهود بود رو کرد سمت ما : رامش و یا سمن از دوستان خانوادگی مان که به همراه پدرشون چند روزی مهمونمون شدن .
و با اشاره ای به سمت دختر جوان ادامه داد : نازنین جان ...
مکثش طولانی شد یرای معرفی و عنوان و همین مکث الوند رو ترغیب کرد تا به کمک مادرش بیاد :
-نازنین احتشام ، سهامدار دیگه ی کارخونه .
دختر جوان که حالا با نام نازنین میشناختمش لبخند کشداری زد و ابرویی بالا انداخت : اره..سهامدار دیگه ی کارخونه
و بلافاصله پشت کرد سمت ما و دست چمدانش رو به سمت خونه حرکت داد ، نگاه متعجبی به یاسی انداختم اما بر عکس غافلگیری من نگاه خندان یاسی حرکت دختر جوان رو دنبال میکرد ، به تبعیت از خاله و برای کنجکاوی بیشتر به دنبال دختر جوان وارد ساختمان شدیم ، نگاه دخترک دور تا دور خونه به گردش در اومد : خونه ی جالبی دارید از خونتون توی تهران بهتره .
خونه ی تهران ؟! تا ذهنم اومد اطلاعات این تازه وارد رو تحلیل کنه واکنشش به اطراف مانع شد ... دختر جوان دسته چمدانش رو رها کرد و به سمت تابلوی خطیتابلوی که روی ستون چوبی گوشه ی هال قرار داشت حرکت کرد :
- خدای من این همون تابلوییه که من خطاطیش کردم .
با ذوق به سمت ما برگشت : اینو چند سال پیش نوشتم البته میدونم خطم خوب نیست
نگاهی به خط و جمله انداختم »عشق را در دلت نگه دار؛ زندگي بدون عشق همچون باغ بدون آفتاب است كه گلها در آن مرده اند «
خط زیبایی نبود ، اما جمله ...!!! نازنین با ذوق چند قدم برداشت و روبه روی الوند قرار گرفت
-یادته چقدر از متن جمله خوشت اومد ، فکر نمیکردم این تابلو تو نمایی از خونه ی جدیدتون نصب شده باشه اونم تو نمایی که بلافاصله به چشم بیاد .
نگاهم رو هردو زوم شده بود و کمی حس حسادت به دلم چنگ زد : چته تو ؟انگار سرحال نیستی ، البته مهم نیست حضور من اینجا سرحالت میکنه .
الوند باز هم با سکوت به نازنین نگاه میکرد : نمیخوای حرف بزنی ؟ مثلاً نظرتو در مورد اومدن من بگو .
romangram.com | @romangram_com