#طلسم_شدگان_پارت_110
-تو شناسنامه یاسمنِ ولی ما بیشتر اوقات خلاصه ش میکنیم یاسی صداش میزنیم .
-خب یاسی خلاصه تره و ادم واسش راحتتره .
-یه دقیقه .. یه دقیقه .
یا سمن از جا بلند شد : ای بابا داشتیم در مورد فوتبالیست محبوب رامش حرف میزدیم .
خاله هم درست مثل یاسمن از جا بلند شد : والا تا اونجاییکه من یادمه داشتیم در مورده سال نو حرف میزدیم البته اگه یاسی جان اجازه بده . ، اگه میشه امروز غروب و بیاین بریم خرید کنیم ، البته منظورم خرید وسایل سفره ی هفت سین و یه گردش کوچولوئه .
نگاهی به خاله انداختم تا از چهره ام ناراضی بودنم رو بفهمه که انگار زود فهمید : البته رامش چون حالش خوب نیست میتونه نیاد .
یاسمن ارام زیر گوشم گفت : غروب بابا خونه س .
و من که هنوز اشتیاقی برای دیدن بابا ن اشتم و دنبال راه فرار میگشتم دستپاچه گفتم : نه ..نه ...من حالم خوبه خیلی دوست دارم تو خرید وسایل کمکتون کنم .
و همزمان چند سرفه ی خشک کردم : از سرفه هات معلومه خیلی حالت خوبه .
-من الان دوست دارم روحیه مو عوض کنم .
- اره خاله بهرحال این روزا هوا خیلی ام گرم شده . رامشم که به نظرم از من سر حالتره .
-پس همگی اماده باشید ، ساعت سه میریم خرید .
خاله رو کرد سمت الوند : الوند جان تو که مشکلی نداری .
الوند بلاخره نگاه از زمین گرفت: نه مشکلی نیست .
مینا خانم لبخندی زد : خب دیگه بهتره شروع کنیم غذامونو بخوریم .
-دخترا زودتر سوار ماشین شید که داره دیر میشه .
با این تذکر خاله بلافاصله در عقب ماشین الوند جا گرفتیم ، در حالیکه من با نگاهم تمام حرکات الوند رو زیر نظر داشتم ، گوشیش رو از داخل جیبش بیرون کشید و روی داشبورد گذاشت ایینه ی ماشینش رو تنظیم کرد ،چنگی داخل موهاش زد و عینک افتابیشو روی چشمش قرار داد ، سوییچ توی دستش ورو جابه جا کرد و با دست دیگه ش فرمان ماشین رو چرخاند ، ماشین با استارتی که زد بلافاصله روشن شد .
با برخورد سقلمه ی یاسی به پهلوم نگاهش کردم
-نه تو واقعاً یه چیزیت شده ، به جون خودم امار دست تو دماغ کردن یاروام داری .
romangram.com | @romangram_com