#تولد_نفرین_ها_پارت_155
اور:الهه تاریکی واتش...تو برای دنیا ما شومی...باید برگردی به همون جهنم که ازش متولد شدی
اون به سمت در رفت
لوسیا:خب ما چیکار کنیم؟
اور:تا وقتی ماه کامل تو اسمون باشه صبر میکنیم
وبا یارانش ودخترش از در رفت بیرون اونا الکساندر رو هم بردن...سرم افتاد پایین...
_اسنو...گین...کجایید؟
چشمام بسته شد....
......................
چشمامو باز کردم...لبه همون پرتگاه نشسته بودم برگشتم وپشتمو نگاه کردم...هیچی وهیچکی نبود فقط مه اروم کلمو بردم جلو میخواستم ارتفاع پرتگاه رو ببینم
ولی خودمو دیدم با ترس رفتم عقب...ولی دوباره رفتم جلو اون جا هیچ ارتفاعی نبود...بلکه اب بود...من داشتم به انعکاس خودم تو اب نگاه میکردم...ولی این لباسی نبود که بیرون اب تنم بود...عکس داخل اب...که خودم بودم یه لباس سفید زیبا داشت وموهاش رو به سبک قدیمی رومانیایی بسته بود ویه گردنبند از مروارید تو گردنش بود دستمو به سمتش دراز کردم که دستی از اب بیرون امد ومنو کشید داخل...دستو پا نمیزدم فقط چشمامو بسته بودم...نفسم نمیکشیدم...
_نفس بکش کیارا
از صدایی که انقدر شبیه صدای خودم بود ترسیدم وچشمامو باز کردم ...اون روبه روم بود با همون لباس سفید با دامن پف پفی...ویه چتر سفید دور واطرافم رو نگاه کردم ما زیر اب بودیم و روبه روی هم وایساده بودیم یه نفس کوچولو کشیدم ولی با کمال تعجب هوا وارد ریه ام شد...واسه همین یه نفس عمیق کشیدم که اون که روبه روم بود ...نمیدونم بگم خودم...بگم انعکاسم...حالا هرچی خندید...مثل من بود بودن هیچ کم وکاستی...
romangram.com | @romangram_com