#تولد_نفرین_ها_پارت_154
همگی کلاه شنلاشون رو برداشتم بیشتری هاشون الف بودن وزیبا تنها زنشون لوسیا بود بقیه جن بودن...همون موقع در باز شد ویکی با ردای مشکی امد همه تعظیم کردن
لوسیا:پدر اون حاظره
اون شخص که معلوم بود پدر لوسیا هست جلو امد و کلاه شنلش رو کنار زد...یه الف بود ولی...روی صورتش ماسک بود...یه ماسک اهنی
_بالاخره...پیدات کردم کیاترا
_من کیارام نه کیاترا
یه لحضه سریع یه خنجر از کنارش کشید بیرون وکشید رو بازم خون زد بیرون
_اهههههههههه
درد داشت میسوخت...اون مرد دستشو حریصانو رو بازوی خونیم روی زخمم کشید که جیغم بیشتر بلند شد
الکساندر:ولش کن اور!!!!!
لوسیا تو گوشی به الکساندر زد الکساندر عصبی به لوسیا نگاه میکرد اون شخص همون اور انگشت شصتش رو توی زخم بازوم فرو کرد جیغ دیگه ای زدم...
اور:حسش میکنی کیاترا؟همون دردی که قرن ها پیش منو بهش گرفتار کردی...حسش میکنی؟
از حرفاش هیچی نمیفهمیدم...اون انگشتش رو از توی بازوم بیرون اورد ...نفس نفس میزدم...
romangram.com | @romangram_com