#تولد_نفرین_ها_پارت_149
سارا قاب رو ازم قاپید وشروع کرد به باز کردن پارچه دورش بعد که بازش کرد با قیافه متعجبی به نقاشی خیره شد من نمیدیدمش واسه همین رفتم وکنار سارا ایستادم ولی خودمم با دیدم نقاشی فکم امد زمین همون نقاشی بود که اون شب تو اتاق دیدم که داشت میکشید ولی اون موقع صورت اصلا نداشت من فقط بدن یه زن توی لباس قدیمی رومای سیاه میدیدم که دستکشای توری سیاه پوشیده بود ولی الان صوتم داشت واون من بودم...داشتم از خوشحالی بال در میاوردم اون نقاشی خیلی زیبا بود موهام مثل همیشه بود
سارا:این...این
_اره میدونم...زبون منم بند امده
قاب رو زدم بالای تختم وخوابیدم
...........
صبح از خواب بیدار شدم اسنو خوابی بود سارا هم معلوم بود رفته مدرسه بلند شدم مانتو مشکی م رو پوشیدم شلوار بگم رو هم پوشیدم مغنعم رو پوشیدم پوتینای پسرونه بندیم رو هم همینطور واز در رفتم بیرون
_مامان؟
مامان:من تو اشپزخونم
رفتم تو اشپز خونه وصبحونه خوردم
_من میرم دانشگاه
مامان:زود برگرد
لبخندی زدم واز در رفتم بیرون تو کوچه هرچی وایسادم الکساندر نیومد ...
romangram.com | @romangram_com