#تنهایی_رها_پارت_194
-باشه برنامه ریزی کنید باکلاسمون تداخل نداشته باشه
قدم زنان وارد راهروی طویل دانشگاه شدیم
-رها خانوم
ایستادم یهو ایستاد جلو
-ببین بی ادبی نباشه ولی من برام سخته یک ساعت خانوم بگم بعد تازه برسم رها ...همون رها صدات می کنم توام محمد صدام کن خلاص
یک قدم جلو رفت بامزه سرشو ب طرفین تکون میداد
-خانم ...آقا...بابا بی خیال
برگشت سمتم قه قه ای زد
-بیخیال پروژو ودنیا بیا بریم ی چیزی بخوریم مهمون منم یچیز گرم بخوریم میچسبه شمام حالتون بهتر میشه
درسته شیطنت ازسرو چهره اش میبارید ولی بی ادبی ندیده بودم ازش طی این مدت ک هم کلاس بویم ..
ی جورای احساس راحتی کردم کنارش البته بدون هیچ حسی ..همراهش رفتم صندلی عقب کشید
-بفرمایید رئیس
نشیتم خندم گرفت از حرفش رفت با دولیوان قهوه وکیک برگشت فکرکنم نظر منم مهم نبود ...صندلیشو با پاعقب کشیدو سینی وروی میز گذاشت ..دستاشو به هم مالید وب من نگاه گذرایی کرد
-بخورکه گرمه نپرسیدم چی میخورید چون بارها بابچه ها دیده بودم همینو سفارش می دی
ازتعجب چشمام گشاد شد
-چـــــی؟!! تو ذاغ سیاه همو چوب میزدی ؟
romangram.com | @romangram_com