#تنهایی_رها_پارت_186
چشمکی زدو ازم فاصله گرفت
-فقط یادت باشه درو ب روش نبندی
خندیدم عمو هم با خنده گفت
-شیطون خانوم برو ب درست برس ما دیرمون شد
ازدور برامون بوس فرستاد ورفت ..مسیر باقی مانده رو درسکوت خودمو نصیحت کردم
"رها فراموشش کن خاله راست میگه اون که از حس توخبر نداشت بسه دیگه دختر آه و ناله نکن اون رفته سر زندگیش پس توام زندگیتو بکن"
ازاین حرفا ک ب خودم گفتم خندم گرفت چه خودمو نصیحت می کنم ..واقعا همون لحظه تصمیم گرفتم با احساسم کنار بیام وفراموش کنم این عشق یک طرفه رو هرچند سخته..ولی من می تونم ...باید بتونم ...
ب دانشگاه که رسیدم با خدا حافظی از عمو راهی کلاسم شدم هنوز ب کلاس نرسیده طیبه دوان دوان به نن رسید
-وای رها بیا استاد حاتمی میخواد تقسیم گروه کنهبرای پروژه ونمایشگاه نقاشی ..خدا کنه من بیفتم با تو
همین طور ک راه کلاسو گرفته بودیم ادامه داد
- می دونی ک رنگ شناسیم افتضاحه
ابروهامو در هم کشیدم لبخندی بروش زدمو دستمو رو شونش انداختم
-اول اینکه سلام دوم اینکه در عوض طراحیت خوبه با هرکی باشی موفق میشی
هردوب کلاس رسیدیم صداو هم همه از کلاس شنیده میشد وارد شدیم بعضیها وسط کلاسو بعضیها سر جاشون نشیته وایستاده بودن
romangram.com | @romangram_com