#تنهایی_رها_پارت_185
_باشه بگید توروخدا بگید حالش خوبه حالا کجاست تورو خدا حرف بزنید...اینقدر بی تاب شدم از کتک خوردنش انگار خودم کتک خورده بودم لبام لرزید وهق هق کردم آیدا و خاله هم با نگرانی منو نگاه می کردن
ازاینکه امین کتک خورده باشه خیلی ناراحت شدم ...عمو دستاشو تکون داد
-دخترم حالش خوبه
آیدا بلند شد رفت با ی لیوان آب برگشت
-رها جان کمی آبخور حالت بهتر میشه
داد دستم گرفتم وکمی خوردم ولیوانو پسش دادم لیوانو گرفت وگذاشت رو میز وسط ونشست
اشکامو بای دست پاک کردم وب عمو چشم دوختم
- خب نگفت چکارم داشته ؟چرا جلو نیامد وحرفشو نزد
-عمو آهی کشیدو ی ب نقطه ی خیره شد
-فقط گفت کارش داشتم می خواستم برگرده مطب منشی بشه ..با وساطت من آزادش کردن ..البته گفتم این راهش نبود ولی حرف دیگه ای نزد
- آخه چرا تعقیبم کرد خب میامد مستقیم به شما یا خودم می گفت
-چی بگم والا
خاله سینی چایی روی میز گذاشت روب من کرد
-رها جان دخترم همه ی ما می دونیم چه روزهای سختی وگذروندی عزیزم سعی کن این موضوع برای خودت حل کنی توام جونی باید شاد باشی وب روزهای خوب فکر کنی ...می دونیم سخته فراموش کنی ولی عزیزم این عشق یک طرفه بوده پس ب خودت مسلط باش سعی کن فراموشش کنی گلم تا کمتر عذاب بکشی
در سکوت ب حرفاش گوش دادم ...حق با خاله بود امین مال من ننبوده ونیست پس باید سعی کنم گوشه ی ازذهنم وقلبم نگهش دارم صبح با افکاری پریشان با خدا حافظی ازخاله همراه آیدا وعمو راهی دانشگاه شدیم اول آیدا رو پیاده کردیم همو بوسیدیم لبخندی زد وکنار گوشم گفت
-فراموشش کن مطمعنم ب زودی عشق در خونتو میزنه
romangram.com | @romangram_com