#تنهایی_رها_پارت_177
قلمو روی میز کنارم گذاشت وشونه هامو محکم گرفت وبه طرف خودش چرخوند ، باصدای محکمی که بلندهم بود غرید
-رها بسه دیگه به خودت بیا ..من خودم عاشق آذین بودمو هستم بدون اون ناقصم می دونم چی می کشی ..ولی باید ادامه بدی برو ازاین حالو هوابیرون بیا
چشمامو بستم اشک آرام غلطید ازروی گونه هام
به اصرار سعید وخواهش پدر و مادر سال جدید سر کلاس حاضر شدم.تصمیم گرفتم عقب افتادگی درسم را جبران کنم..هه هه ..منم با این دانشگاه رفتنم یک روز میرم یکسال نمیرم
واحد زیادی برداشتم تا مشغول درس باشم
گاهی یعنی بیشتر وقتها فکر دکتر آزارم می داد و در کارهای روزمره ام خلاء ایجاد می کرد... گاهی وقتا هوای مطب ومی کردم انگار قلبمو چنگ می زدند بارها تا مطب پیاده می رفتم
ولی جرات ورود نداشتم ..فقط خدا می دونست من ..من عاشق ..من مجنون چه می کشم دیگه رهای گذشته نبودم و پرواز برام معنا نداشت دکتر پر پرواز من بودکه آرینا از دستم ربود
سعی می کردم با کتابهایم سرگرم شوم و فقط برای دانشگاه و خرید کتاب و وسایل نقاشی از خوابگاه بیرون می رفتم... با تکرار خاطره ها روحم آزار می دید ، ولی انگار این آزارو دوست داشتم
بابا ومامان دو هفته یکبار به دیدنم می آمدند گاهی هم سعید واگه هواهم خوب بود آذین و امین کوچولو رو با خودش می آورد.از دیدن سعید و حرف های شیرینش خون در رگهایم جاری می شد.
در این مدت چند خواستگار خوب داشتم اما همه رو رد کردم.حتی آقای محسنی چند خواستگار فرستاد فهمیده بود من عاشق و دل باخته دکتر بودم
گاهی منو به منزلش دعوت می کرد.آیدا دخترش سال اول دندانپزشکی بود خیلی با هم صمیمی شده بودیم.
من با فکر دکتر زندگی می کردم نمی تونستم قبول کنم اون مال کس دیگه ایه.
عاشق برف بودم و هروقت برف می بارید سرم را از پنجره بیرون می بردم تا زره های سفید برف روی صورتم بنشیند.
romangram.com | @romangram_com