#تا_آسمان_پارت_635

بوی نعنا نبود. ... یک چیز سردتر و گس تر. مثل اکالیپتوس. نفهمید چرا گردنش بالارفت.آن هم درست لحظه ای که سر مهراد پائین آمد.حالا صورتهایشان دربرابر هم بود.

حلقه ی مردمکهایش سیاه سیاه بود و نزدیکتر از هر وقت دیگری به نظر می آمد .

آنقدر نزدیک که عوض شدن حالتش و تنگتر شدنش را دید.

ریتم نفسهای او که عوض شد به خودش آمد وتند عقب کشید.

کلافه شده بود انگار.با کف دست موهای جلو ی سرش را بالا فرستاد.׃تو جیب کتم هست.....برو بردار....

سرش فوری پایین افتاد واسکوپ را بی هدف چرخاند میان بستنی.׃نه....اووم.... آدامس نمیخواستم که...

لحن صدایش مریض وشیطان شده بود׃پس چی میخواستی?

گوشه ی لب پائینی اش را گاز گرفت. سوتی داده بود حسابی.

دستهای مردانه ای روی دستش نشست وحرکت اسکوپ را متوقف کرد׃اینو میخوای?

آب دهانش را قورت داد . به توده ی مچاله شده ی سبز رنگ میان دندانهایش نگاه کرد.چشمهایش چهار تا شد.شوخی میکرد?

مهرادلبخند ش را با تکان تکان سرش توی سینه نگه داشت׃ای خدا....قیافشو.

نگاهش چسبیده بود به لبها و دندانهای سفیداو.


romangram.com | @romangram_com