#تا_آسمان_پارت_634
کمی تمرکز کرد. انگشتش رفت بالا׃داریم داریم.
زانو زد کف زمین و تا کمررفت توی کانتر جزیره׃اووف...
صدای خنده ی مهراد داشت می آمد:کجا رفتی تو?
سرش رانفس زنان بیرون آورد׃این... ته ....بود.
چشمهایش بی حرکت مانده بود. رد نگاه او را گرفت و رسید به یقه اش.
دستپاچه دست روی لبه های کج شده ی حلزونی انداخت .به گور بی صاحبش خندیده بود که دوباره این لباس را میپوشید.
_عوض شدی امروز...
انتظار نداشت همان یک ذره آرایش را اینطور بی پرده به رویش بیاورد. حرارت تنش رفت بالا.
مهراد بود که خندید وفوت کرد زیر چتری هایش׃چه زودم قرمز میشه...
نفسش بوی نعنا میداد. گوشه ی چشمی نگاهش کرد. فک پت و پهنش آرام میجنبید.
آدامس داشت ?دل خودش هم خواست.
_سر سسو بزار دور گیلاسو وهمزمان بچرخون...
romangram.com | @romangram_com