#تا_آسمان_پارت_631

نگاهش را فوری دزدید و داد به نایلونهای خرید. همه ی بازار را جمع کرده بود.نه تنهاموز و شلیل که انگور یاقوتی و سیب هم خریده بود.

کف دستش را گذاشت روی لب׃کاش چیز دیگه ای از خدا خواسته بودما.

بوی گسو تلخ ادکلنش زودتر از خودش رسید׃ چیز دیگه لازم نداری?

_نه..دستت دردنکنه...ولی چرا این همه میوه گرفتی?

_ضرر نداره... بریزتو یخچال.... یه لیستم از کم و کسری هات بنویسی برام

هاج و واج زل زده بود به دهان او و فاصله ی ناچیز سری که چسبیده بود به سرخودش .یک نگاه به هال انداخت .بابافرهاد میخ تلویزیون بود و مادرش مشغول تلفنش. خدا را شکر که آیسان توی دیدش نبود. وگرنه رسوای دو عالمش میکرد. گردنش را عقب تر برد.

لبخند زیر پوستی او را حس کرد.آستینهای پیراهن مشکی اش را تا زد ورفت پای سینک׃راستی...ناهارم نمیخواددرست کنی ....میریم رستوران...

دسته ی نایلون شفاف را پیچید دور انگشتش׃چیز..زحمت میشه آخه..

گردن مهراد با جدیت به سمتش چرخید׃چه زحمتی....?مشکلی نداره...

کور از خدا چی میخواست?چی بهتر از این.?خیالش راحت شد.سرکی توی باقی خریدها کشید. کمپوت آناناس....شیر....

چشمهایش برق زد.بستنی هم بود.آن هم شکلاتی׃ بستنی هم گرفتی?

_یادمه یه نفر بستنی خیلی دوست داشت...


romangram.com | @romangram_com