#تا_آسمان_پارت_628
_مهتا رفته واسه انتخاب واحد....اومدن ماهم یه دفه ای شد.
گوشه ی چشمی به مادرش نگاه کردآمده بود توی آشپزخانه و داشت داخل کابینتهارابازرسی میکرد. انگشت اشاره اش راکشید روی طبقه ی پائین دکورونگاهش کردخدا را شکر که همین امروز گرد گیری کرده بود׃دیدیم آیسان داره میاد....از اونورم تعطیلات رسمی بود... گفتیم ماهم بیایمو یه سری بهت بزنیم....
بابا فرهاد بلند بلند خندید׃مهتا خبر نداره اومدیم رشت...بفهمه می بندتمون به تیربار....
پابه پای آیسان خندید .سینی شربت را داد دستش و سیب و خیارهارا چید توی کاسه ی بزرگ چوبی. کاش یک مدل میوه ی دیگه هم بود. مثلا موز یا شلیل.
نگاه که کرد کاسه زیادی جادار بود و مقدار میوه ها کم. شاید بهتر بود از مهرادمیخواست تا کمی خرید کند.مثلا که چی خجالت کشیده بود?
میوه ها را گذاشت روی میز و جا گرفت کناربابا.
دست انداخت دور کمربابا و صورتش را مالید به سینه ی پیراهن مردانه اش.
دستهای بابافرهاد گونه اش را بالا آورد׃چرااینقد لاغر شدی تو باباجون?
_کجاش لاغر شده عمو...?
مادرش لبی از شربت تر کرد و سری تکان داد׃فرهاده دیگه.... یه چیزی میگه واسه خودش.
آهش را همانجا توی سینه نگه داشت و سرش را کشید تا روی ضربان قلبی که محکم وپر قدرت میکوبید. تپشهای سینه ای که بسته بود به جان خودش.
حرکت آرام لبهای بابا را روی سرش حس کرد و دستی که روی کمرش می آمد ومیرفت.
romangram.com | @romangram_com