#تا_آسمان_پارت_627

سرش چرخید و تماس را قطع کرد.

گونه به گونه ی آیسان چسباند.رایحه ی وانیلی کرم پودرش را دوست داشت:چرا به تماسام جواب نمیدادی ? چشمم خشک شده بود رو تلفن.میدونی تو این مدت چی بهم گذشت?میدونی چقد دپ بودم.?

_اتفاقا کار خوبی کردم...تنها فاکتوری که رو تو جواب میده بی محلیه... تا تو باشی دیگه سرخود تصمیم نگیری... تا تو باشی حرف بزرگترتو پشت

گوشش را چسبید:گووووش نندازی....تا تو باشی دیگه اعصاب منو گند مالی نکنی...

آیسان شانه ی برهنه اش را مالید׃ببینم....حرف خیلی بدی که بهت نزدم...? هان?با لب و دهنی برگشته راه افتاد توی آشپزخانه. لیوانهارا چید توی سینی ׃تا منظورت ازحرف بد چی باشه...کله پوک گفتی...احمق گفتی...زبون نفهم گفتی...گفتی بمیریایشالا... دیگه چی گفتی.....?اووووم.... یادم نمیاد ..

_فقط همینا...?خیالم راحت شد.

عادت آیسان را میدانست. عصبانی که میشد کنترل زبان و اعصابش را از دست میداد.

پارچ را گرفت زیر یخ ساز.

هال را پائید و صدایش را پائین آورد׃تازشم....به مهرادم گفتی کره خر.

با شلیک خنده ی آیسان نگاه بابا فرهاد و مادرش چرخید سمت آشپزخانه׃بلند بگید ماهم بخندیم.

باور نمیکرد دوباره داشت صدای آن خنده های نخودی را میشنید׃جوک بودمامان.

شیره ی ارغوانی آلبالو را ریخت توی لیوانها׃جای مهتا خالی.....دلم براش تنگ شده....


romangram.com | @romangram_com