#تا_آسمان_پارت_609
این مرد را چرا نمیتوانست بشناسد.?
با شرمندگی لب تکان داد׃نمی ..دو...نستم...
_باشه.. کاری نداری?
حتی برای خدا حافظی هم زبانش نچرخید.
***
اعتراف میکرد که دنیایش بدون آیسان یک چیزی کم دارد. اصلا... اصلا این دنیا بی آیسان هیچ چیزی نداشت. شبیه برزخ بود.. این دنیا بدون آیسان مثل سلولی تنگ وتاریک بود که نفسش را میگرفت. آیسان دختر عمویش نبود. آیسان مادرش بود.. آیسان خواهرش بود... سنگ صبورش.. محرمش. چه طور دلش آمده بود اینطور رهایش کند?
آیسان از این همه وابستگی خبر نداشت?
تا امروز اگر امیدی به زنگ زدنش داشت حالا دیگر مطمئن بود که زنگ نمیزند.
دلش برای خودش هم میسوخت. دلش برای بدبیاری خودش برای سردرگمی خودش میسوخت. هیچ قصد و غرضی از انتخاب رشته شهرش نداشت . هیچ دروغی به هیچ کسی نگفته بود. تنها حقیقت احساسش را پنهان کرده بود. توی آن برهه از زمان به تنها چیزی که فکر میکرد دوری از این شهر وآدمهایش بود. فرار از خاطراتی که حتی شیرین ترینشان هم زخمی بود روی زخمهای دلش.
حق داشت. حق داشت که دنبال آرامش باشد. به خودش حق این تصمیم و انتخاب رامیداد.اما انگار محکوم بود به بازی تقدیر. به اینکه سرنوشت بنوازد و خودش هم شبیه بازیگری چیره دست برقصد.
صدای زنگ گوشی هم نتوانست پلکهایش را از هم باز کند. وقتی اوئی که میخواست نبود. دیگر چه فرقی میکرد چه کسی باشد.
صدای ملودی اش جایی همین دورو بر بود. کورمال پیدایش کرد.لجبازانه حتی چشم باز نکرد شاید امیدی هرچند اندک برای شنیدن صدای آن خنده های ریز و نخودی دلش را گرم کند.
romangram.com | @romangram_com